[ 70 مردم ديدهء ما جز برخت ناظر نيست ]
72 شماره مسلسل 98
مردم ديدهء ما جز برخت ناظر نيست * دل سرگشتهء ما غير ترا ذاكر نيست
اشكم احرام « 1 » طواف حرمت مىبندد * گرچه از خون دل ريش دمى ظاهر نيست
بستهء دام و قفس باد چو مرغ وحشى * طاير سدره « 2 » اگر در طلبت طاير نيست
عاشق مفلس اگر قلب « 3 » دلش كرد نثار * مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست
عاقبت دست بر آن سرو بلندش برسد * هر كرا در طلبت همّت او قاصر نيست
از روانبخشى عيسى نزنم پيش تو دم * زانكه در روحفزائى چو لبت ماهر نيست
من كه در آتش سوداى « 4 » تو آهى نزنم * كى توان گفت كه بر داغ دلم صابر نيست
روز اوّل كه سر زلف تو ديدم گفتم * كه پريشانى اين سلسله را آخر نيست
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست * كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست « 5 »
[ 71 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست ]
73 شماره مسلسل 99
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست * در حق ما هر چه گويد جاى هيچ اكراه نيست
در طريقت « 6 » هر چه پيش « 7 » سالك آيد خير اوست * در صراط مستقيم « 8 » اى دل كسى گمراه نيست
تا چه بازى رخ « 9 » نمايد بيدقى « 10 » خواهيم راند * عرصهء شطرنج رندان را مجال شاه نيست
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حاكمست * كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
هامش
( 1 ) احرام ( كه در اشعار ديگر نيز آمده است ) بمعنى بعضى اعمالست كه در چند روزه حج زائران خانه كعبه آن را اجرا مىكنند
( 2 ) طاير سدره يعنى « پرنده درخت بهشتى يا عرشى »
( 3 ) سكه بد و نادرست
( 4 ) سودا يعنى « سياه ، خلط مخصوص و خون » اما در اينجا بمعنى عشق و معامله مىباشد
( 5 ) اين مصرع از سعدى و مطلع غزلى از طيبات است كه مصرع دوم آن اينست : « يا نظر در تو ندارد مگرش ناظر نيست » .
( 6 ) طريقت يعنى راه و روش و شريعت و آئين رسيدن به حق
( 7 ) سالك بمعنى رونده و پيرو
( 8 ) راه راست
( 9 ) رخ يكى از مهرههاى شطرنج است كه باسم برج و قلعه نيز ناميده مىشود
( 10 ) بيدق نام مهره شطرنج كه در صف جلو قرار دارد و عموما به « پياده » موسومست .