اشك غمّاز « 1 » من ار سرخ برآيد چه عجب * خجل از كردهء خود پردهدرى نيست كه نيست
كمر كين من خسته چه بندى كه ز مهر * بر ميان دل و جانم كمرى نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمت گردى * سيل اشك از نظرم برگذرى نيست كه نيست
تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزند * با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ورنه * بهرهمند از سر كويت دگرى نيست كه نيست
از حياى لب شيرين تو اى چشمهء نوش * غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
آب چشمم كه بر او منّت خاك در تست * زير صد منّت او خاك درى نيست كه نيست
از وجود اين قدرم نام و نشان هست كه هست * ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست
شير در باديهء « 2 » عشق تو روباه شود * آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم * از غم عشق تو پرخون جگرى نيست كه نيست
از سر كوى تو رفتن نتوانم گامى * ورنه اندر دل بيدل سفرى نيست كه نيست
تو خود اى شعلهء رخشنده چه دارى در سر * كه كباب از حركاتت جگرى نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
نازكان را سفر عشق حرامست حرام * كه بهر گام در اين ره خطرى نيست كه نيست
بجز اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنودست * در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست
[ 74 حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست ]
76 شماره مسلسل 102
حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست * باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست * همه آنست و گرنه دل و جان اينهمه نيست
منت سدره « 3 » و طوبى « 4 » ز پى سايه مكش * كه چو خوش بنگرى اى سرو روان اينهمه نيست
دولت آنست كه بىخون دل آيد بكنار * ورنه با سعى و عمل باغ جنان « 5 » اينهمه نيست
هامش
( 1 ) سخن چين ، گفتگو و اشاره با چشم و ابرو
( 2 ) بيابان و صحرا ، بمعنى ظرف بزرگ و طاس و ظرف شير هم آمده است .
( 3 ) اسم درختى در بهشت يا عرش
( 4 ) اسم درختى در بهشت
( 5 ) جنان جمع جنت مىباشد