[ 33 خلوتگزيده را بتماشا چه حاجتست ]
18 شماره مسلسل 44
خلوتگزيده را بتماشا چه حاجتست * چون كوى دوست هست بصحرا چه حاجتست
جانا بحاجتى كه ترا هست با خداى * آخر دمى بپرس كه ما را چه حاجتست
اى پادشاه حسن خدا را بسوختيم * بارى سؤال كن كه گدا را چه حاجتست
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست * در حضرت كريم تمنا چه حاجتست
جام جهاننماست ضمير منير « 1 » دوست * اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست
آن شد كه بار منّت ملاح بردمى * گوهر چو دست داد به درياچه حاجتست
اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست * احباب حاضرند با عدا چه حاجتست
محتاج جنگ نيست گرت قصد خون ماست * چون رخت از آن تست به يغما چه حاجتست
اى عاشق گدا چو لب روحبخش يار * مىداندت وظيفه تقاضا چه حاجتست
حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود * با مدعى نزاع و محاكا « 2 » چه حاجتست
[ غمش تا در دلم مأوى گرفتست ]
19 * [ 1 ] شماره مسلسل 45
غمش تا در دلم مأوى گرفتست * سرم چون زلف او سودا گرفتست
لب چون آتشش آبحياتست * از آن آب آتشى در ما گرفتست
هماى همتم عمريست كز جان * هواى آن قد و بالا گرفتست
شدم عاشق به بالاى بلندش * كه كار عاشقان بالا گرفتست
چو ما در سايه الطاف اوييم * چرا او سايه از ما واگرفتست
نسيم صبح عنبر بوست امروز * مگر يارم ره صحرا گرفتست
هامش
( 1 ) منير به معناى روشن و ضمير منير يعنى دل روشن
( 2 ) محاكا مخفف محاكات به معناى گفتگو و بحث مىباشد .
[ 1 ] پاورقى غزل 19 - پژمان اين غزل را از ملك جهانخاتون ذكر كرده است .