مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند * زمانه تا قصب « 1 » نرگسين « 2 » قباى تو بست
مرا و مرغ چمن را ز دل ببرد آرام * سحرگهان كه دل هر دو در نواى تو بست
ز كار ما و دل غنچه بس گره بگشود * نسيم صبح چو دل در ره هواى تو بست
مرا ببند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سررشته در رضاى تو بست
چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن * كه عهد با سر زلف گرهگشاى تو بست
تو خود حيات دگر بودى اى زمان وصال * خطا نگر كه دل اميد در وفاى تو بست
هم از نسيم تو روزى گشايشى يابد * چو غنچه هر كه دل خويش در هواى تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * بخنده گفت ، برو حافظا ، كه پاى تو بست
هامش
( 1 ) لباسى كه از يك نوع پارچه كتانى ظريف درست كنند - نى و هر چه مثل نى باشد
( 2 ) قباى نرگسى معروف بوده است .