شعر ( رمل )
اين جهان گويم « 2 » كه تو رَهْشان نُما * و آن جهان گويم كه تو مَهْشان نُما « 12 »
ياران اشكها باران كرده فرياذها مىكردند و سرها مىنهاذند
« 3 / 571 » همچنان گويند وقتى كه تأهّب رحلت مىفرموذ ، حضرت كرا خاتون نوحهها كرد و جامها را بر خوذ چاك مىزذ كه اى نور عالم ! اى جان آدم ! اى سرّ آن دم « 6 » ! ما را به كه مىسپارى و به كجا مىروى ؟ فرموذ كه يعنى كجا مىروم ؟ حقّا كه بيرون از حلقهء شما نيستم ؛ كرا خاتون گفت : عجبا مثل خذاوندگار ما يكى ديگر خواهذ بوذن و ظهور كردن ؟ فرموذ كه اگر باشذ هم من باشم و گفت « 9 » :
شعر ( هزج )
يكى جانيست در عالم كه ننگش آيذ از صورت * بپوشذ صورتِ انسان ولى انسانِ من باشذ
و باز فرموذ « 13 » كه در عالم « 1 » ما را دو تعلّق است : يكى بشما « 3 » و يكى به بدن ؛ و چون بعنايت ملك فرد مجرّد شوم و عالم تجرّد و توحيد روى نمايذ آن تعلّق نيز از آن شما خواهذ بوذن « 15 »
« 3 / 572 » همچنان قدوة الاصحاب خواجوى خذادان ، سراج الدين مثنوىخوان رحمه اللّه چنان روايت كرد كه روزى از حضرت مولانا
هامش
( 3 / 571 - 3 / 572 )Z163 ب - 164 آB153 آ - بK359 90 - 89 ،II , H؛ 7 - 6 ،II , T( 2 )aكويمZK: كويدB( 6 ) دمZK: آدمB( 9 ) كفتZK: + فرموذB( 13 ) فرموذZK: -B( 1 ) در عالمZKماراB( 3 ) بشماZB: با شماK( 15 ) بوذنBK: + الحكايةZ( 12 ) اين . . . مهشان نما :NM، ج 6 ، ص 280 / 168 ؛AM، ص 554 / 18 .