شيخ با اصحاب اشكريزان خيزان كرده روانه شذ « 1 » و حضرت مولانا اين غزل را سرآغاز كرده « 2 » مىگفت و جميع « 3 » اصحاب جامه دران و نعرهزنان فرياذها مىكردند
شعر ( هزج )
چه دانى تو كه در باطن چه شاهى « 5 » همنشين دارم * رخِ زرّينِ من منگر كه پاى آهنين دارم
بذآن شه كه مرا آورد كلّى روى آوردم * و ز آن كو آفريدستم هزاران آفرين دارم
الى آخره
« 3 / 570 » همچنان « 10 » منقولست كه حضرت مولانا روزى مقرّبان اصحاب و مجرّبان احباب را جمع كرده فرموذ كه از رفتن من هيچ مترسيذ و غمناك مشويذ كه نور منصور رضى اللّه عنه بعد از صذ و پنجاه سال بر روح فريد الدين عطّار رحمة اللّه عليه تجلّى كرد و مرشد او شذ « 14 » ؛ در هر حالتى كه باشيذ با من باشيذ و مرا ياذ كنيذ تا من خوذ را بشما بنمايم در هر لباسى كه باشم « 15 » پيوسته شما را باشم « 4 » و نثار معانى در ضماير شما پاشم « 16 » و من همان مىگويم كه حضرت سلطان ما محمد رسول اللّه فرموذه است عليه أكمل التحيّة و التسليم : حياتى خير لكم و مماتى خير لكم « 18 » ؛ معناه حياتى للهداية و مماتى للعناية
هامش
( 3 / 570 )Z163 بB153 آ - بK358 89 ،II , H: 5 ،II , T( 1 ) شذZB: شدندZ( 2 ) كردهZ: كرد وBK( 3 ) و جميعBK: جميعZ( 5 ) شاهىZB: شاهK( 10 ) همچنانBK: -Z( 14 ) شذBK: + وZ( 15 ) باشمZK: باشيمB( 4 ) باشمZK: باشيمB( 16 ) پاشمZK: پاشيمB( 18 ) و مماتى خير لكمZK: -B