بىمعنى كه اهل دعوى بوذند متفرّق گشته آن تفرقه را ديگر اجتماعى « 1 » و جمعيّتى ميسّر نگشت
« 3 / 565 » همچنان از كرام انام منقولست كه روزى حرم مولانا قدّس اللّه سرّهما « 4 » گفته باشذ كه حضرت خذاوندگار را سيصذ سال و امّا چهار صذسال عمر عزيز بايستى تا عالم را پرحقايق و معانى كردى ؛ فرموذ كه چرا چرا ؟ ما فرعونيم ؟ نمروديم ؟ ما را بعالم خاك چه كارست ؟ يا خوذ ما را چه جاى باش و قرار است ؟
همانا كه جهت خلاص محبوسى چند درين زندان دنيا محتبس گشتهايم ؛ اميذ است كه عن قريب سوى « 9 » حبيب رجوع افتذ
شعر ( منسرح )
عالمِ خاك از كجا گوهرِ پاك از كجا * از چه فروذ آمذيم بار كنيذ اين چه جاست
چه « 13 » اگر مصلحت حال اين بيچارگان نبوذى درين نشيمن خاك دمى قرارى نكردمانى و فرموذ
شعر ( رجز )
من از براى مصلحت در حبسِ دنيا ماندهام * من از كجا حبس از كجا مالِ كرا دزديذهام
هامش
( 3 / 565 )Z162 آB152 آK355 86 ،II , H؛ 2 ،II , T( 1 ) اجتماعىZB: اجتماعK( 4 ) قدس . . . سرهماK: قدسنا بسرهماZ: قدسنا بسره العزيزB( 9 ) سوىZB: بسوىK( 13 ) چهZ: وB - K