« 4 / 30 » همچنان خبيران « 1 » طريقت ، و پيران حقيقت ، چنان روايت كردند كه حضرت بهاء ولد را قدّس اللّه لطيفته « 2 » مريدى بوذ و « 3 » او را قطب الدين ابراهيم گفتندى ؛ مردى بوذ صاحب دل و روشن ضمير ؛ مگر روزى حضرت شمس الدين ازو رنجيذ و او را راه هر دو گوش بسته شذ ، چنانك هيچ نمىشنيذ ؛ بعد از مدّتى باز عنايت فرموذه آن كرى از وى زائل شذ ؛ امّا اثر قبضى در دلش بماند « 6 » و هيچ نمىرفت ؛ روزى مولانا شمس الدين فرموذ كه يارا ! بارها از تو عفو كردم و صفا شذم ، چرا دلتنگى ؟ خوش باش و در خوشى « 8 » باش « 9 » ؛ همچنان آن حالت ازو نمىرفت ، از ناگاه در ميان بازار مقابل او شذ ؛ بصدق تمام سر نهاذ و كلمهء شهادت بر زبان راند كه لا إله الّا اللّه ، شمس الدين رسول اللّه ؛ مردم غلوّ كردند كه او را بزنند ؛ مگر شخصى پيش دستى كرده او را بزذ ؛ مولانا شمس الدين چنان نعرهء زذ كه در حال آن مرد مرد و مردم بازارى با زارئ تمام بيچارهوار سر نهاذند و بنده شذند ؛ همانا كه دست قطب الدين را بگرفت و از ميان بازار به كنارى « 14 » بيرون آمذ ؛ گفت : آخر « 15 » نام من محمّد است ، محمّد رسول اللّه بايستى گفتن كه مردم زر را بىسكّه نمىدانند
« 4 / 31 » همچنان « 17 » عزيزى روايت كرد كه روزى جماعتى در باب تحريم حشيش سخن مىگفتند ؛ مولانا شمس الدين فرموذ كه ياران ما به سبزك گرم مىشوند ؛ آن خيال ديوست ، خيال فرشته اينجا خوذ
هامش
( 4 / 30 - 4 / 31 )Z177 بB166 آK395 130 ،II , H؛ 63 ،II , T( 1 ) حبيرانhZBK: -Z( 2 ) لطيفتهZK: لطيفهB( 3 ) وZK: -B( 6 ) بماندZK: بودB( 8 ) و در خوشىZK: كهB( 9 ) باشZK: -B( 14 ) به كنارىBK: به كنارZ( 15 ) آخرB: -ZK( 17 ) همچنانK: -BZ