فرموذ كه اى ابله از آنك حق را در آينهء آب و گل مىبينى چرا در آينهء جان و دل نبينى و خوذ را نطلبى ؛ درويش در حال سر نهاذ و استغفار كرده از يك نظر عنايت او هدايت يافته بكمال رسيذ و حقيقت خوذ را بديذ و حقّيت او را دريافت
« 4 / 28 » همچنان منقولست كه روزى در بغداذ از در سرائى گذر مىكرد ؛ مگر آواز چنگ به گوشش رسيذ ، درآمذ تا يكدمه استماع كنذ ؛ خواجهء سرا كه از سرّ سرّاء محجوب بوذ بغلامى اشارت كرد كه آن درويش را بزن تا بروذ ؛ غلام شمشير كشيذه حمله كرد « 8 » ؛ فى الحال دست او مفلوج شذ « 9 » ؛ بغلامى ديگر فرموذ ، او را دست هم بر « 10 » هوا بماند و خشك شذ ، مولانا شمس الدين بيرون آمذ و روانه شذ ؛ كسى در پى او نتوانست رسيذن ؛ روز دوم خواجه از دنيا به آخرت سفر كرد
« 4 / 29 » همچنان ياران قديم ، مستان رحيق تسنيم ، چنان روايت كردند كه روزى مولانا شمس الدين در عراق عجم در سماع بوذ مگر قلندرى در آن مجلس چرخى مىزذ و دم بدم خرقهء او بوى مىرسيذ و هيچ ممتنع نمىشذ ؛ يك دو بار فرموذند كه درويش آنسوتر ؛ قلندر جواب داذ كه ميدان فراخ است ؛ همان لحظه شمس الدين از سماع بيرون آمذ و روانه شذ ؛ در حال قلندر بيفتاذ و جان تسليم كرد ؛ آتش در نهاذ آن درويشان صاحب دل افتاذه غريوى « 18 » برآوردند كه دريغا شمس پرّنده باز درويشى را سقط كرد ؛ چندانك در پى دويذند پريذه بوذ
هامش
( 4 / 28 - 4 / 29 )Z177 آB165 بK394 129 ،II , H؛ 2 - 61 ،II , T( 8 ) كردBK: مىكردZ( 9 ) شذZK: + بازB( 10 ) برZB: درK( 18 ) غريوىZK: عريوB