خذاوندگار نيز حاضر مىبوذ جواب مىداذ كه ايشان نيز مستمعاند
L
( 27 آ )
الحكاية : حضرت سلطان ولد قدس اللّه سرّه روايت كرد كه من كوچك بوذم ، سيّد به من سخن مىگفت جواب مىداذم ، حيران مىماند ، به آواز بلند حضرت پذرم را مىخواند كه بيائيذ بيائيذ كه من چنين سخن گفتم بذين طفل ، ببين چه جواب مىدهذ ؟ جمله متحيّر مىماندند ، بعد از آن مىفرموذ كه پرتويست كه برو مىزنذ
و همچنان حضرت سلطان ولد مىفرموذ كه حضرت پذرم ما را بدمشق فرستاذه بوذ كه تحصيل كنم و آنجا شيخ معين الدين بوذ كه سرور بوذ ، مىگفت كه برهان الدين محقق بر ما رسيذ ، اقامت نكرد دريغ مىخورد ؛ گفتند كه مريد جدّ اين بوذ و با پذرش هم مصاحب بوذ ، از آن جهت هر روز بر ما نعمت مىفرستاذ
و همچنان سيد را خانهء كوچك بوذ ، بيرون خانه اسرار مىفرموذ ، در ميان اسرار مىگريخت به خانه در مىآمذ و در از اندرون محكم مىكرد
فصل سوم
75 / 3 / مىكرد : + الحكاية : ياران صحبت و اخوان ألفت از حضرت خذاوندگار قدس اللّه سرّه العزيز چنان