شعر ( هزج )
من خوذ دانم « 2 » كز تو خطائى نايذ * ليكن دلِ عاشقان بذانديش بوذ
و اين وصيت را مكتوم دارذ و محفوظ و با « 3 » هيچ كس نگويذ و اللّه اعلم
« 5 / 33 » همچنان ياران محرم رحمهم اللّه چنان روايت كردند كه در ما بين حضرت سلطان ولد و حضرت كراكا اندكى انفعال خاطر شذه بوذ ؛ همانا كه حضرت مولانا مرحمت فرموذه در تمهيد عذر كراكا رضى اللّه عنها اين مكتوب را به دستخطّ مبارك خوذ نبشته بدست جمال الدين قمرى ارسال فرموذ
شعر ( بسيط )
روحى بروحك ممزوج و متّصل * و كلّ « 11 » عارضة تؤذيك تؤذينى
خذاى را جلّ جلاله بگواهى مىآرم و سوگند مىخورم بذات پاك قديم حق تعالى كه هرچه « 13 » خاطر آن فرزند مخلص از آن خسته شوذ ده چندان غم شما غم ماست و انديشه ماست و حقوق « 14 » و احسانها و خذاونديهاى سلطان المشايخ ، مشرق انوار الحقائق ، صلاح الحق و الدين قدّس اللّه روحه بر گردن اين داعى واميست كه به هيچ شكرى و به هيچ خدمتى نتوان گزاردن ؛ شكر آن را هم خزينهء حق تعالى توانذ خواست ؛ توقّع من از آن فرزند آنست كه ازين پذر هيچ پوشيذه ندارذ از
هامش
( 5 / 33 )Z208 آB192 بK219472 ،II , H؛ 181 ،II , T( 2 )aدانمK: كنمZB( 3 ) و باK: باB( 11 )bو كلZB: و ذلكK( 13 ) هرچهhZBK: -Z( 14 ) و حقوقZ: + و حقوق ( ؟ )BK