مجلسِ گرمِ پُرحلاوتِ او * از حريفِ فسرده خالى باذ
جانها واگشاذه « 2 » بر درِ غيب * بسته پيشش چو نقشِ قالى باذ
بر يمين و يسارِ او دولت * هم جنوبى و هم شمالى باذ
در ولايت كه جسم و جان خوانند * بر سرِ هر دو شاه و والى باذ
بختِ نقدست شمسِ تبريزى * او بَسَم غيرِ او مآلى باذ
نامهء چهارم « 6 » شعر ( خفيف )
به خذائى كه در ازل بوذست * حىّ و دانا و قادر و قيّوم
نورِ او شمعهاى عشق فروخت * تا بشذ صذ هزار سِر معلوم
از يكى حكمِ او جهان پر شذ * عاشق و عشق و حاكم و محكوم
در طلسمات شمس تبريزى * گشت گنجِ عجايبش مكتوم
كه از آن دم كه تو سفر كردى * از حلاوت جذا شذيم چو موم
همه شب همچو شمع مىسوزيم * ز آتشش جفت و ز انگبين محروم
در فراقِ جمالِ او ما را * جسم ويران و جان درو چون بوم
آن عنان را بذين طرف برتاب * زفت كن پيلِ عيش را خرطوم
بىحضورت سماع نيست حلال * همچو شيطان طرب شذه مرجوم
يك غزل بىتو هيچ گفته نشذ * تا رسيذ آن مشرّفه مفهوم
پس به ذوقِ سماع نامهء تو * غزلى پنج و شش بشذ منظوم
شامِ ما از تو صبحِ روشن باذ * اى به تو فخر شام و ارمن و روم
هامش
( 2 )aواكشاذهK: را كشادهBو كشادهZ( 6 ) نامهء چهارمZB: -K