شعر ( رمل )
تبريز « 2 » عهد كردم كه چو شمس الدين بيايذ * بنهم به شكرِ اين سر كه بغيرِ سر ندارم
الهام آمذ كه باقليم « 4 » روم رو ، تا به مقصود و مطلوب حقيقى برسى ؛ كمر اخلاص در ميان جان بسته بصدق تمام و عشق عظيم جانب ملك روم روانه شذ
بعضى گويند كه « 7 » از دمشق بروم آمذ و بعضى گفتند كه باز بتبريز رفته ، بروم آمذ ؛ و چون به شهر قونيه وصول يافت ، چنانك مشهورست در خان شكرفروشان نزول كرده ، حجرهء بگرفت و بر در حجرهاش دو سه دينارى قفلى نادر مىنهاذ ، و مفتاح را در گوشهء دستارچهء قيمتى بسته بر دوش مىانداخت ، تا خلق را گمان آيذ كه او تاجر بزرگست ؛ خوذ در حجره غير از كهنه حصيرى و شكسته كوزهء « 13 » و بالشى « 12 » از خشت خام نبوذ ؛ در ده و پانزده « 11 » روزى خشك پارهء « 15 » گرده را در آب پاچه تريد « 14 » كرده افطار مىفرموذ
( 3 / 11 ) همچنان منقولست كه روزى آن سلطان عالم جان ، بر در خان نشسته بوذ ؛ مگر حضرت مولانا ، قدّس اللّه « 16 » لطيفته از مدرسهء پنبهفروشان بيرون آمذ و بر استرى « 17 » رهوار سوار شذه ، تمامت طالب « 18 » علمان و دانشمندان در ركابش پياذه از آنجا عبور مىكردند ؛
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 11 )Z27 آB25 بK6707 , I , H ; 19 . I , T
( 2 )aتبريزBK: بتبريزZ- -
( 4 ) باقليمBK: بملكZ- -
( 7 ) كهZB: -K- -
( 13 ) كوزهءZB: ابريقىK- -
( 12 ) بالشىZK: بالشتى ( ! )B- -
( 11 ) و پانزدهK: پانزدهZB- -
( 14 ) تريدZ:
ثريدBK- -
( 15 ) خشك پارهZK: -B- -
( 16 ) اللّهZK: -B- -
( 17 ) استرىZB: استرK- -
( 18 ) طالب . . . دانشمندانZB: علماء و دانشمندان و طالب علمانK