به گريبان تحيّر فروبرده ، بتدبّر عالم باطن روى آورده ، به مشاهدهء عجايب لا مكان مشغول شذه است و در سرّ
وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ
( 51 / 21 ) مستغرق گشته
شعر ( هزج )
بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست * در خوذ بطلب هر آنچ خواهى كه توئى
ساعتى توقّف كرده اصلا نگران نشذ ؛ سيّد آهسته بيرون آمذه « 6 » در خلوت را برآورد ؛ تا چهلهء ديگر بگذشت ، باز درآمذ ؛ ديذ كه « 7 » به نماز ايستاذه نياز مىكنذ و از عينان مباركش
عَيْنانِ تَجْرِيانِ
( 55 / 50 ) روان شذه است ؛ قطعا بسيّد نپرداخت ؛ باز بيرون آمذه در را محكم كرد و به مراقبت حال او مشغول شذ ؛ چون چلهء سوم بگذشت ، سيّد نعرهزنان در خلوت را خراب كرده ؛ ديذ كه « 11 » مولانا از خلوت بصذ جلوت تبسّمكنان برابر سيّد آمذ و هر دو چشمان مباركش از مستى درياى موّاج الهى گشته بوذ
شعر ( رمل )
در دو چشمش بين خيالِ يارِ ما * رقصِ رقصان در سوادِ آن بصر
سيّد سر به سجدهء شكر نهاذ ؛ بىحدّ زارى و رقّت كرده ، حضرت مولانا را در كنار گرفت و بر روى مبارك او بوسهها افشان كرده بار « 17 » ديگر سر نهاذ و گفت : در جميع علوم نقلى و عقلى و كسبى و كشفى بىنظير عالميان بوذى و الحالة هذه در اسرار باطن و سير سير اهل حقايق و مكاشفات
. . . . . . . . . .
هامش
( 6 ) آمذهBZ: شذK- -
( 7 ) كهZB: -K- -
( 11 ) كهBZ: -K- -
( 17 ) بارZB:
بارىK