( 3 / 293 ) همچنان روزى از حضرتش سؤال كردند كه بعضى اوليا را متكبّر مىبينيم و آن تكبّر بر كجاست ؟ فرموذ كه در مردان خذا كبر كبريائى باشذ « 3 » نه كبر ريائى و تجبّر نفسانى و عجب جاه مردم جانى ، چنانك امام جعفر صادق رضى اللّه عنه كه گاه تزكيهء نفس خوذ كردى و خلفا و ملوك را التفات ننموذى ؛ پرسيذند « 5 » از آن تكبّر او ، گفت : حاشا من متكبّر نيستم و ليكن چون « 6 » من از هستى خويش برخاستم كبريائى او مرا مستهلك گردانيذ و بجاى كبر من بنشست و اين كبر از كبريائى اوست و من در ميان نيستم
شعر ( رجز )
گفتِ زبان كبر آورذ كبرت نيازت را خورذ * شو تو ز كبرِ خوذ جذا در كبريا آويخته
و نقلست از « 12 » بايزيد كه فرموذ هركه مرا ديذ از رقم شقاوت ايمن شذ ؛ چنانك فرموذ « 13 »
شعر ( مجتث )
رهذ ز تيرِ فلك وَزْ سنانِ مرّيخش * هر آن مريد كه او را بعشق پروردم
و جاى ديگر گفت
شعر ( رمل )
خوذ مريدِ من نميرذ كابِ حيوان خورده است * وانگهان از دست ، كه از ساقيانِ ذو المِنَن
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 293 )Z102 آB96 بK199982 , I , H ; 49 - 393 , I , T
( 3 ) باشدZK: وB- -
( 5 ) پرسيذندZK: + كهB- -
( 6 ) چونZK: -B- -
( 12 ) ازZB:
كزK- -
( 13 ) فرموذZK: كفتB