( 3 / 396 ) همچنان روزى در مدرسه معارف مىفرموذ و اكابر شهر حاضر بوذند ؛ گفت : هرگز مسرور غرض و مغرور عوض « 2 » نبوذهام
شعر « 4 » ( منسرح )
گر بىبرگى به مرگ مالذ گوشم * آزاذى را به بندگى نفروشم
طعم طمع نچشيذهام ، اينك چهل سالست تا قناعت توشهء من بوذه است و فقر پيشهء من
شعر ( رمل )
حاش للّه در دلِ من طمع نيست * از قناعت در دلِ من عالميست « 9 » تا دهذ دو غم نخواهم انگبين
زانك هر نعمت غمى دارذ قرين
بعد از آن فرموذ كه هركه كمالى و جمالى دعوى مىكنذ يا بفعل يا بقول و تكبّر و نازى دارذ همانا كه به انذازهء حال خوذ انا الحق مىگويذ ؛ در آن صفت الّا آنانك كاذب باشند ملحق شوند بفرعون و جنس او ؛ و امّا صادقان و عزيزانى « 14 » كه ايشان را رسذ آن دعوى ، روزى سر بر آرند از آن كمال كه دعوى مىكنند ؛ چنانك عالميان را حقيقت حقّيت ايشان محقّق شوذ ، چنانك گفت :
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 196 )Z82 آB76 بK142452 , I , H ; 113 , I , T
( 2 ) عوضZK: عرضB- -
( 4 ) شعرKB: -Z- -
( 14 ) عزيزانىK: عزيزانZ( 9 ) حاش . . . عالميست :NM، ج 1 ، ص 146 / 2362 ؛AM، ص 42 / 26