صدر است و شيخ صدر الدين گفت كه « 1 » در مذهب صوفيان صدر در خوانق « 3 » كنار صفّه را گويند و آن « 2 » فى الحقيقة صف نعالست ؛ بعد از آن بر سبيل امتحان از حضرت مولانا سؤال كردند كه محلّ صدر در سنّت شما كجاست ؛ حضرتش فرموذ كه
شعر « 5 » ( رمل )
آستان « 6 » و صدر در معنى كجاست * ما و من كو آن طرف كآن يارِ ماست
« 18 » صدر آنجاست كه يار است ، سيّد شرف الدين گفت كو يار ؟ فرموذ كه كورى نمىبينى
شعر ( هزج )
تو ديذه ندارى كه بذو درنگرى * ور نى ز سرت تا قدمت اوست همه
همانا كه برخاست و بسماع شروع كرده ، سماع آنچنان گرم شذ كه تمامت اكابر جامهها بر خوذ چاك زذند « 12 » ؛ عاقبتالامر بعد از وفات مولانا چون سيّد شرف الدين بدمشق رسيذ نابينا شذ ؛ اوقات مگر ياران به ذيذن او رفتندى « 14 » ؛ نالهها كردى و گريستى كه دريغا دريغ كه بر جان من چها رفت و روايت مىكرد كه در آن ساعت كه حضرت مولانا بر من بانگ برزذ ، ديذم كه تتق سيه « 16 » برابر نظر من گرفتند ؛ ديگر درك « 17 » اشياء نتوانستم كردن و رنگ چيزى را ديذن ؛ امّا
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 ) كهZB: -K- -
( 3 ) خوانقZ: خوانيقBK- -
( 2 ) و آنZK: -B- -
( 5 ) شعرBK: + كفتZ- -
( 6 )KاستانKآستانهZB- -
( 12 ) زذندBK: كردندZ- -
( 14 ) رفتندىZB: آمذندىK- -
( 16 ) سيهBK: سياهZ- -
( 17 ) دركBK: ادراكZ( 18 ) آستان . . . ماست :NMج 1 ، ص 109 / 1784 ؛AMص 47 / 10