تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
به جنگ بگشود و آتش زد و ياران ابو يزيد را در هر جا كه بودند بكشت . آنگاه زن و فرزند او را در قصر قلعه گرد آورد و چون شب شد منصور فرمان داد در درختها و بوته‌هايى كه در اطراف قصر بودند آتش زدند تا شب روشن شود و او بهتر بتواند همه جا را زير نظر داشته باشد و ابو زيد نگريزد . در اواخر شب ابو زيد بيرون آمد و بر اصحاب منصور حمله‌اى سخت كرد و راه خود بگشود و برفت . منصور به طلبش كس فرستاد او را يافتند كه سه تن از يارانش بر دوشش مىكشيدند . زيرا مجروح شده بود . چون از پى او رفتند از پرتگاهى فرو غلطيد . بر سرش رفتند و بگرفتند و نزد منصور آوردند . منصور سجدهء شكر به جاى آورد . ابو زيد تا پايان محرم سال 336 نزد او بماند ، سپس از جراحتى كه برداشته بود هلاك شد . منصور فرمان داد پوستش را بكنند و پر از كاه كنند . و آن را با دو بوزينه در قفسى نهادند و آن بوزينگان با ريش او بازى مىكردند . منصور از آنجا به قيروان و مهديه رفت . فضل پسر ابو يزيد به معبد بن خزر پيوست و با سپاهى به طبنه و بسكره تاخت و آهنگ نبرد منصور نمود ولى در اين جنگ شكست خورد و به كتامه رفت . منصور به سردارى دو غلام خود شفيع و قيصر لشكر به سوى او فرستاد . زيرى بن مناد نيز با صنهاجه با او بود . فضل و معبد شكست خوردند و جمعشان پريشان شد و منصور بازگشت و به قيروان داخل شد .

بقيهء اخبار اسماعيل المنصور

حميد بن يصليتن عامل مغرب بيعت بشكست و از طاعت شيعه ( عبيديان ) بيرون آمد و در خطبه به امويان آن سوى دريا ( اندلس ) دعا كرد ، سپس لشكر به تاهرت برد و آنجا را در محاصره گرفت . در ماه صفر سال 336 منصور به سوى او لشكر كشيد و به سوق حمزه آمد و در آن اقامت گرفت . زيرى بن مناد نيز جماعات صنهاجه را از هر سو گرد آورد و - و در ركاب منصور عازم نبرد شد . حميد از تاهرت برفت . منصور منشور امارت تاهرت را به يعلى بن محمد اليفرنى داد و نيز زيرى بن مناد را بر قوم خود و ديگر بلادشان امارت بخشيد . آنگاه به قتال قبايل لواته بيرون رفت و آنان به ريگستان گريختند . او در وادى ميناس درنگ كرد . در آنجا سه كوه بود كه بر هر يك دژى از سنگهاى تراشيده بر آورده بودند . بر يكى از اين دژها كتيبه‌اى بزرگ بود . منصور فرمان داد آن را خواندند . نوشته بود : من سليمان سرد غوس هستم . مردم اين شهر بر پادشاه عاصى شدند ، پس مرا بر سر آنان فرستاد . به يارى خداوند اين شهر گشوده گرديد . من اين بنا را بر آوردم تا خاطرهء آن را زنده نگاه دارم . اين حكايت عجيب را ابن الرقيق در تاريخ خود آورده بود است . منصور پس از آنكه زيرى بن مناد را خلعت داد و برنشاند به قيروان رفت و در ماه