تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 759

مساهمون:

ص٧٥٩
رسيد يكى از فرزندان خود را به شهرزور فرستاد . او شهرزور را بگرفت و غزان از سيروان رفتند . سپاهيان بغداد به حلوان رفتند و قلعهء آن را در محاصره گرفتند ولى بر آن ظفر نيافتند و آن نواحى را تاراج كردند و هر چه از غزان باقى مانده بود آنان برگرفتند و همهء آن اعمال ويران گرديد . مهلهل به بغداد رفت و همهء زن و فرزند و اموالش را در بغداد نهاد و به - خيمه‌هاى خود كه در شش فرسنگى بود بازگرديد . در اين احوال جمعى از لشكر بغداد به بند - نيجين رفتند و با غزانى كه در آنجا بودند به نبرد پرداختند . غزان آنان را منهزم ساختند و همه را كشتند .

بقيهء اخبار مهلهل و ابن ابى الشوك و انقراض حكومتشان

مهلهل برادر ابو الشوك در سال 443 نزد سلطان طغرلبك رفت . طغرل با او نيكى كرد و او را بر اقطاعش در سيروان و دقوقا و شهر زور و صامغان ابقا كرد . مهلهل خواست كه برادرش سرخاب را كه در نزد او محبوس بود آزاد كند . سلطان او را آزاد كرد و قلعهء ماهكى را به اقطاع او داد . اين قلعه پيش از اين از آن او بود چون آزاد شد به آنجا رفت . همچنين سعدى بن ابى الشوك را قلعهء راوندين [ 1 ] به اقطاع داد . سپس در سال 446 او را با لشكرى از غز به نواحى عراق فرستاد . او در مايدشت فرود آمد و خود جريده به سوى ابو دلف جاوانى رفت . ابو دلف از برابر او بگريخت . سعدى از پى او برفت و بر او دست يافت و اموالش را غارت كرد ولى او خود جان برهانيد . اين خبر به پسر دايى [ 2 ] او خالد بن عمر رسيد . او بر زرير [ 3 ] و مطر پسران على بن مقن [ 4 ] عقيلى فرود آمده بود . او پسران خود را نزد سعدى فرستاد و از مهلهل شكايت كردند . سعدى به آنان وعده يارى داد . چون از نزد او بازگشتند ياران مهلهل راه بر آنان گرفتند . پس از زد و خوردى عقيليان بر آنان ظفر يافتند و چند تن از ايشان را به اسارت گرفتند . مهلهل خبر يافت ، با پانصد مرد به جايگاه زرير و مطر بيامد و در تل عكبرا با آنان به نبرد پرداخت و اموالشان را به غارت برد . آنگاه به سوى سعدى كه در سامرا بود لشكر برد . سعدى در اين نبرد بر عم خود مهلهل پيروز شد و او و پسرش مالك را به اسارت گرفت و آنچه از بنى عقيل به غنيمت برده بودند از ايشان بستد و به حلوان بازگرديد . [ در سال 445 ] اوضاع بغداد آشفته شد . گفتيم كه در سال 445 سعدى عم خود مهلهل را اسير كرد . پسرش بدر بن مهلهل نزد سلطان طغرل آمد و از او خواست كه نزد سعدى كس فرستد تا پدرش را كه در بند اسارت اوست آزاد كند . پسرى نيز از آن سعدى نزد سلطان طغرل گروگان بود . سلطان او را نزد پدرش فرستاد به عوض مهلهل ، و فرمان داد كه
هامش
[ ( 1 ) ] متن : رادند بين [ ( 2 ) ] متن : پسر عم [ ( 3 ) ] متن : وزير [ ( 4 ) ] متن : معن .