تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
كرد . شاور به عادت هر روزه به ديدار اسد الدين آمد ، او را نزد قبر امام شافعى يافت . خواست نزد او رود صلاح الدين و جورديك راه بر او گرفتند و كشتندش و سرش را نزد العاضد لدين اللّه فرستادند . مردم خانه و اموال او را غارت كردند و پسرانش شجاع و طى [ 1 ] و جماعتى از ياران او را كه به قصر پناه برده بودند ، بند بر نهادند و بكشتند . اسد الدين شير كوه به قصر خليفه رفت . خليفه بر او خلعت وزارت پوشانيد و او را الملك المنصور لقب داد و امير الجيوش خواند . شير كوه بر مسند وزارت استقرار يافت و زمام امور ملك به دست گرفت و بلاد را به سپاهيان خود به اقطاع داد و ياران خود را به امارت اطراف بر گماشت و مردم شهر مصر [ 2 ] را به شهرشان باز گردانيد و عمل كسانى را كه شهر را خراب كرده بودند تقبيح نمود . اسد الدين بار ديگر با العاضد باللّه ديدار نمود . جوهر استاد الدار او را گفت : مولاى ما مىگويد ما يقين كرده‌ايم كه خداوند تو را براى ما ذخيره كرده است تا ما را بر دشمنانمان پيروز گردانى . اسد الدين نيز سوگند خورد كه از نيكخواهى دريغ نورزد . خليفه گفت : ما را به تو اميد بزرگى است . و او را خلعت داد . جليس بن عبد القوى را كه داعى الدعاة و قاضى القضاة بود گرامى داشت و او را در مرتبتى كه داشت باقى گذارد .

وفات اسد الدين شير كوه و وزارت صلاح الدين

اسد الدين رحمة اللّه دو ماه و به قولى يازده ماه وزارت كرد و در گذشت . او ياران خود را وصيت كرد كه از قاهره جدا نشوند . چند تن از امراء نوريه چون عين الدولة الياروقى [ 3 ] و قطب الدين نسال و سيف الدين [ 4 ] المشطوب الهكارى [ 5 ] و شهاب الدين محمود الحارمى [ 6 ] كه با او بودند بر سر جانشينى او بر مسند وزارت با يك ديگر نزاع آغاز كردند و هر يك تا بر رقيبان غلبه يابد ياران خود را بسيج كرد . العاضد لدين اللّه از آن ميان به صلاح الدين رغبت داشت زيرا از همه خردتر و ناتوان‌تر بود . دولتمداران نيز در اين انتخاب با او موافقت كردند و اين به هنگامى بود كه بسيارى از ايشان براى دفع سپاهيان غز به ناحيهء شرقى رفته بودند . ديگران نيز به وزارت او تن در دادند . مخصوصا العاضد مىخواست خدمات گذشتهء او را جبران نمايد . پس فرمان وزارت خويش به دو داد . چون در ميان يارانش اختلاف كلمه افتاد ، فقيه عيسى
هامش
[ ( 1 ) ] متن : طازى [ ( 2 ) ] مراد فسطاط است [ ( 3 ) ] متن : الفاروقى . [ ( 4 ) ] متن : عين الدين [ ( 5 ) ] متن : هكاوى [ ( 6 ) ] متن : الحازمى .