تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام ( فارسى ) — صفحة كلم الطيب 541

مساهمون:

صكلم الطيب ٥٤١
عليه السلام بكنى ، گفتم : از من دعائى بيش نبود ، گفت : واى بر تو ديشب يعنى شب جمعه مولاى خود صاحب الزمان را در خواب ديدم و مرا بهر نيكى امر كرد و نسبت به من درشتى كرد به حدى كه ترسيدم ، پس گفتم : لا إله الا اللّه شهادت مىدهم كه ايشان حق و منتهاى صدقند من ديشب او را در بيدارى ديدم و به من چنين و چنان گفت و آنچه در مشهد موسى بن جعفر عليه السّلام ديده بودم براى او شرح دادم پس تعجب كرد و از او نسبت به من امورى بزرگ و نيكو صادر شد و ببركت مولايم صاحب الزمان از جانب او بمقصدى كه گمان نداشتم رسيدم . 3 - عالم فاضل على بن عيسى در كتاب كشف الغمة ميگويد : خبر دادند مرا جماعتى از معتمدين از برادران دينى كه در بلاد حله شخصى بود كه او را اسماعيل ابن حسن هرقلى ميگفتند و در زمان من فوت كرد و من او را نديدم و پسرش شمس الدين براى من نقل كرد كه پدرم از براى من حكايت كرد كه در ران چپ او جراحتى به مقدار قبضه انسان پيدا شد و در فصل بهار ميتركيد و از آن خون و چرك بيرون مىآمد و درد اين جراحت او را از بسيارى از كارهايش بازميداشت از قريه هرقل بحله آمد و خدمت سيد بن طاوس رفت و از آن شكايت كرد سيد اطباء حله را حاضر و موضع زخم او را نشان داد گفتند اين جراحت روى رگ اكحل و علاجش خطرناك است و ممكن است موقع عمل ، رگ قطع و باعث هلاكت شود سيد فرمود من ببغداد ميروم و شايد اطباء آنجا حاذق‌تر باشند ، ببغداد آمد و اطباء را طلبيد آنها نيز همين احتمال را دادند اسماعيل دلگير شد و اجازه گرفت براى زيارت عسكريين متوجه سامره شود . ميگويد : چون داخل سامره شدم و ائمه را زيارت نمودم و سردابه رفتم و به خدا و امام استغاثه كردم و تا روز پنج‌شنبه در آنجا بودم صبح پنجشنبه به طرف دجله رفته و جامه را شسته و غسل كرده و لباس پاك پوشيدم و آفتابهء كه همراه داشتم آب نموده عازم حرم شدم كه يك بار ديگر زيارت كنم چهار نفر سوار را ديدم كه مىآيند چون به من رسيدند ديدم دو نفر جوانند كه يكى از آنها خطش دميده و