مىكند دريابم زيرا در اخبار و كتابها ديده بودم كسى جز حجت زمان نميتواند آن را نصب كند ، چنانچه در زمان حجاج زين العابدين آن را نصب فرمود ولى مرض شديدى بر من عارض شد كه بر خود ترسيدم و مانع از تشرف من به حج گرديد ، دانستم كه ابن هشام به حج ميرود نامه سر بمهرى نوشته به او دادم و در آن نامه از مدت عمرم و از اينكه از اين مرض شفا مىيابم يا مىميرم سؤال كرده بودم و به او گفتم اين نامه را بدست آن كسى كه حجر الاسود را بجاى خود مىنهد بده .
ابن هشام ميگويد : به طرف حرم رفتم و عدهء را با خود همدست كردم كه ازدحام مردم را از من جلوگيرى كنند ، هر كسى آمد حجر الاسود را بجاى خود بنهد تكانى مىخورد و بجاى خود نمىايستاد تا اينكه جوان گندمگون خوشسيمائى آمد و آن را گرفت و در مكان خود نهاد و سنگ بجاى خود ايستاد بطورى كه گويا از آنجا برداشته نشده بود .
صداها بلند شد و آن جوان از در حرم خارج گرديد و من دنبال او رفتم و مردم را از چپ و راست دفع مينمودم و تمام توجهم به او بود تا اينكه از مردم جدا شدم و عقب او بسرعت مىرفتم و او آهسته ميرفت براى اينكه من او را درك كنم ، پس چون بمكانى رسيديم كه غير من كسى ديده نمىشد ايستاده رو به من كرد و فرمود آنچه با تو است بده ، نامه را به او دادم ، بدون اينكه در آن نگاه كند فرمود به او بگو در اين مرض خوفى بر تو نيست و سى سال ديگر مرگ تو فرا رسد .
ابن هشام ميگويد : اشك من جارى و طاقت بر حركت نداشتم و مرا رها كرد و رفت .
ابن قولويه گويد ابن هشام آمد و مرا به اين جمله خبر داد و سى سال بعد مريض شد و از آن مرض از دنيا رفت .
2 - محمد بن جرير بن رستم طبرى كه از اكابر علماء شيعه در قرن چهارم
كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام ( فارسى ) — صفحة كلم الطيب 538
مساهمون: سيد عبد الحسين طيب
صكلم الطيب ٥٣٨