تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام ( فارسى ) — صفحة كلم الطيب 542

مساهمون:

صكلم الطيب ٥٤٢
هر دو شمشير بسته‌اند و پيرمرد پاكيزهء كه نيزهء در دست دارد و شخص ديگرى كه شمشير بسته و فرجى بر بالايش پوشيده و تحت الحنك بسته . پيرمرد در طرف راست جاده و آن دو جوان در طرف چپ جاده ايستادند و آن شخص در ميان راه ماند و بر من سلام كرد جواب سلام او را داد فرمود فردا تو به طرف اهلت روانه ميشوى گفتم ؛ آرى فرمود پيش بيا ببينم چه چيز ترا آزار مىرساند ، من از ملامست با او كراهت داشتم زيرا بخاطرم رسيد كه اهل باديه از نجاست احتراز نميكنند و من تازه از آب خارج شده و لباسم تر است در اين فكر بودم كه مرا به طرف خود كشيد و دست بر آن جراحت نهاد و فشرد چنانچه به درد آمد و بر زين خود قرار گرفت در اين حال آن پيرمرد به من گفت : اى اسماعيل رستگار شدى از اينكه مرا بنامم صدا زد تعجب كردم و گفتم : « افلحنا و افلحتم ان شاء اللّه » پيرمرد به من گفت او امام است . ميگويد : پيش دويدم و ركابش را گرفته و رانش را بوسيدم پس امام رفت و من در ركابش ميرفتم فرمود برگرد عرض كردم هرگز از تو جدا نشوم باز فرمود مصلحت در برگشتن توست من همان سخن را اعاده نمودم آن پيرمرد گفت : اى اسماعيل شرم نميكنى كه امام دو مرتبه فرمود برگرد و خلاف فرمان او رفتار ميكنى اين سخن در من اثر كرد و ايستادم چند قدمى كه دور شد رو به من كرد و فرمود وقتى ببغداد رسيدى ناچار ابو جعفر مستنصر باللّه ترا مىطلبد و به تو عطائى خواهد داد از او نگير و به فرزند ما رضى بگو كه در باره تو چيزى بعلى بن عوض بنويسد من به او سفارش ميكنم كه هر چه خواهى به تو بدهد . من همانجا ايستادم تا از نظر من غايب شدند و من بسيار تأسف خوردم و ساعتى آنجا نشسته و بمشهد عسكريين برگشتم و از حال آن سواران از اهل مشهد جويا شدم گفتند ايشان از شرفاء باشند گفتم : بلكه يكى از ايشان امام بود گفتند زخمت را به او نشان دادى گفتم : بلى ، ران مرا باز كردند اثرى از آن جراحت بر من نبود ، بر من هجوم آورده و لباسم را پاره كردند و بالاخره صبح
كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام ( فارسى ) — صفحة كلم الطيب 542 | سيد عبد الحسين طيب