شدند و آن بزرگ پسرى زائيد او را مواب نام نهاد و او تا امروز پدر موابيان است و كوچك نيز پسرى بزاد او را عمون نام نهاد و وى تا به حال پدر بنى عمونست » توجه كنيد به پيغمبر خدا چه نسبتى ميدهد و اجداد جماعتى از انبياء را از نسل زنا ميشمارد ! .
و در همين سفر باب 27 قصّهء در باره اسحاق و يعقوب نقل مىكند كه خلاصهاش اينست « اسحاق دو پسر داشت كه نام پسر بزرگ او عيسو و پسر كوچكش يعقوب بود ، بعيسو گفت : اينك من پير شدهام برو براى من صيدى بياور تا بخورم و بركت نبوت را به تو دهم و چون چشم اسحاق نابينا بود يعقوب با مشورت مادرش دو بزغاله آورد و كباب كرد و براى اسحاق آورد و چون بدن عيسو پر از مو بود پوست بز را بدست و گردن خود بست كه مودار شود و اسحاق او را نشناسد و بدروغ گفت : من عيسو هستم بركت را به من بده اسحاق او را لمس كرد و گفت آواز ، آواز يعقوب است ولى دستها دستهاى عيسو است و او را نشناخت و بزغاله را خورد و شراب برايش آورده نوشيد و بركت را از او گرفت و چون عيسو از شكار آمد فهميد كه يعقوب بركت را بخدعه گرفته است « معلوم مىشود منصب نبوت را هم بخدعه ميتوان گرفت ! » .
و در همين سفر باب سى و دوم آيه 24 تا 28 دارد « و يعقوب تنها ماند و با مردى تا طلوع فجر كشتى ميگرفت و چون او ديد بر وى غلبه نمييابد ران يعقوب را لمس كرد و كف ران يعقوب در كشتى گرفتن با او فشرده شد ، پس گفت : رها كن زيرا كه فجر ميشكافد گفت تا مرا بركت ندهى ترا رها نكنم بوى گفت نام تو چيست گفت يعقوب گفت از اين پس نام تو يعقوب خوانده نشود ، بلكه اسرائيل زيرا با خدا و با انسان مجاهده كردى و نصرت يافتى » .
و در سفر خروج باب چهارم بعد از آنكه معجزاتى را كه خدا بموسى عنايت فرموده و او را برفتن مصر مأمور نموده ذكر مىكند ميگويد : « پس موسى به خداوند گفت : اى خداوند من مردى فصيح نيستم نه در سابق و نه از وقتى كه به بنده خود
كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام ( فارسى ) — صفحة كلم الطيب 223
مساهمون: سيد عبد الحسين طيب
صكلم الطيب ٢٢٣