تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
خوابيد و عباس گفت زمزم و آب دادن حاجيان با منست اگر خواهم در مسجد ميخوابم حضرت امير عليه السّلام گفت نمىدانم شما چه ميگوئيد من شش ماه پيش از همه كس رو به قبله نماز ميكردم و در راه خدا جهاد ميكردم پس اين آيه نازل شد و در جامع الاصول همين روايت را از سنن نسائى روايت كرده است از محمد بن كعب قرطى و سيوطى در در منثور بسندهاى بسيار روايت كرده است از محمد بن جرير و ابن مردويه و جماعت بسيار ديگر از شعبى و ابن عباس كه ميان على عليه السّلام و عباس منازعه شد عباس گفت من عم پيغمبرم و تو پسر عم اوئى سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام با من است پس حقتعالى اين آيه را فرستاد و ايضا روايت كرده است از حافظ ابو نعيم در كتاب فضائل الصحابة و ابن عباس و ابن عساكر از انس بن مالك كه عباس و شيبه با يك ديگر مفاخرت ميكردند عباس گفت من اشرفم از تو و من عم حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ساقى حاجيانم شيبه گفت من از تو اشرفم و امين خدايم بر خانهء او و خزينه دار اويم چنانچه مرا امين كرده ترا امين نكرده است پس حضرت امير عليه السّلام حاضر شد و ايشان اين سخنان را مذكور ساختند حضرت فرمود كه من اشرفم از شما هر دو و اول كسى هستم كه ايمان آورده و هجرت كرده و جهاد كرده پس هر سه رفتند نزد حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و اين سخنان را ذكر كردند حضرت جوابى نفرمود و برگشتند پس بعد از چند روز ديگر اين آيه تا ده آيه نازل شد و حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر ايشان خواند و حافظ ابو نعيم در كتاب « ما نزل من القرآن فى على » به چندين طريق از ابن عباس و ديگران روايت كرده است كه در مفاخرت على و عباس و شيبه نازل شد و از شعبى روايت كرده‌اند كه در مفاخرت على و عباس و شيبه نازل شد تا
حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ
و أبو القاسم حسكانى از بريده روايت كرده است كه روزى شيبه و عباس با يكديگر تفاخر ميكردند پس على بر ايشان گذشت و فرمود بچه چيز فخر ميكنيد عباس گفت خدا افضليتى به من داده است كه به ديگرى نداده است و آن آب دادن حاجيان است شيبه گفت عمارة مسجد الحرام به من داده شده امير المؤمنين عليه السّلام گفت كه خدا به من داده در طفوليت آنچه بشما نداده است گفتند كدام است كه به تو داده شده است فرمود شمشير زدم بر بينى شما تا ايمان آورديد به خدا و رسول او پس عباس غضبناك شد و برخاست و دامن خود را بر زمين ميكشيد و بشكايت آمد بنزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و گفت نميبينى كه على به روى من چه سخن ميگويد حضرت فرمود على را بطلبيد چون حاضر شد فرمود كه باعث چه شد كه چنين سخن به روى عم خود گفتى گفت يا رسول اللَّه حرف حق را بدرشتى گفتم هر كه خواهد بغضب آيد و هر كه خواهد راضى شود پس
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 97 | العلامة المجلسي