تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
با أبو بكر بيعت كردند و باز ابن ابى الحديد گفته است كه از سخنان مشهور معاويه است كه بعلى نوشت كه ديروز بود كه زنت را بر درازگوشى سوار كردى و دستهاى دو پسرت حسن و حسين عليه السّلام را گرفتى در روزى كه با أبو بكر بيعت كردند و نگذاشتى احدى از اهل بدر و اهل سوابق را مگر آنكه با زن و پسرانت بدر خانه ايشان رفتى و خواستى كه ايشان را جمع كنى از براى قتال با مصاحبت رسول خدا و اجابت تو نكردند از ايشان مگر چهار نفر يا پنج نفر و اگر محق ميبودى اجابت تو مىكردند و اگر من همه چيز را فراموش كنم اين را فراموش نمىكنم كه با پدرم گفتى در وقتى كه مىخواست ترا از جا بدر آورد كه اگر چهل نفر مىيافتم كه صاحب عزم بودند قتال ميكردم با أبو بكر و ايضا از كتاب جوهرى روايت كرده است كه سلمان و ابو ذر و انصار مىخواستند بعد از رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم با على بيعت كنند و سلمان گفت اختيار را درست كرديد كه بانصار نداديد اما خطا كرديد كه بمعدنش كه على باشد نداديد و بروايت ديگر گفت كه خطا كرديد كه باهلبيت پيغمبر نداديد و اگر بايشان ميداديد دو كس بر شما اختلاف نميكردند و برفاهيت زندگانى ميكردند و ايضا جوهرى روايت كرده است از ابى الاسود كه غضب كردند مردانى چند از مهاجران در بيعت أبو بكر و بغضب آمدند على و زبير و داخل خانه فاطمه شدند با سلاح پس عمر آمد با گروهى كه يكى از آنها اسيد بن خضير بود و سلمة بن سلامه پس حضرت فرياد زد و ايشان را به خدا سوگند داد فايده نكرد و هجوم آوردند و شمشيرهاى على و زبير را گرفتند و بر ديوار زدند و شكستند پس عمر ايشان را بعنف بيرون آورد و كشيد تا بيعت كردند پس أبو بكر ايستاد و خطبه‌اى خواند و عذر خواست از مردم كه بيعت من امرى بود فلته واقع شد و بىتأمل و خدا مرا از شر آن نگاه داشت و ترسيدم كه فتنه بشود به خدا سوگند كه من هيچ روز حرص بر خلافت نداشتم و امرى را بر گردن من انداختيد كه من طاقت آن را ندارم و از دست من بر نميآيد و ميخواستم كه قوىترين مردم بجاى من ميبود و از اين مقوله عذرها خواست و مهاجران قبول كردند و در روايت ديگر گفته است كه ثابت بن قيس نيز با آنها بود كه با عمر داخل خانه فاطمه شدند و بروايت ديگر عبد الرحمن بن عوف نيز با آنها بود كه با عمر داخل خانه فاطمه شدند محمد بن سلمه نيز با آنها بود و او شمشير زبير را شكست و باز از كتاب جوهرى از سلمة بن عبد الرحمن روايت كرده است كه چون أبو بكر بر منبر نشست على عليه السّلام و زبير با گروهى از بنى هاشم در خانه فاطمه بودند پس عمر آمد بسوى ايشان و گفت به حق آن خدائى كه جانم در دست اوست بيرون بيائيد بسوى بيعت يا خانه را با شما ميسوزانم پس زبير با شمشير برهنه بيرون آمد مردى