تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
براى آن بازداشت كه مردم بدانند كه مولاى هر كسى است كه پيغمبر مولاى او است ما جمعى را فرستاديم كه از آن حضرت سؤال كردند حضرت فرمود بگوئيد على ولى مؤمنان است بعد از من و خيرخواه‌ترين مردم است براى امت من شهادت به آنچه مىدانستم دادم پس هر كه خواهد ايمان مى آورد و هر كه خواهد كافر مىشود روز قيامت وعده‌گاه همه است پس سهل بن حنيف برخاست و بعد از حمد و صلاة گفت اى گروه قريش گواه باشيد بر من كه گواهى مىدهم بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه ديدم او را در اين مكان يعنى در ما بين قبر و منبر و او دست على را گرفته و ميگفت أيها الناس اين على امام شما است بعد از من و وصى من است در حيات من و بعد از وفات من و قضا كنندهء دين من است و وفاكننده بعهد و وعدهء من است و اول كسى است كه با من مصافحه خواهد كرد بر حوض من پس خوشا حال كسى كه متابعت و يارى او كند و واى بر كسى كه تخلف نمايد از او و يارى نكند او را پس برادرش عثمان با او ايستاد و گفت شنيدم از حضرت رسول كه اهل بيت من ستاره‌هاى زمينند پس بر ايشان تقدم مينمائيد و ايشان را مقدم داريد كه ايشانند واليان من بعد از من پس مردى برخاست و گفت يا رسول اللَّه كدام اهل بيت تو فرمود على و طاهران از فرزندان او پس مباش اى أبو بكر اول كسى كه كافر شود به اين سخن و خيانت نمايد به خدا و رسول او خيانت منمائيد امانتهاى خود را و حال آنكه دانيد حق را پس ابو ايوب برخاست و گفت بترسيد از خدا اى بندگان خدا در حق اهل بيت پيغمبر خود ورد نمائيد حق ايشان را كه خدا براى ايشان قرار داده است بتحقيق كه شما شنيده‌ايد مثل آنچه برادران ما شنيده‌اند كه در مقامات متعدده ميگفت كه اهل بيت من امامان شمايند بعد از من و اشاره بعلى مىكرد اين امير برره و نيكوكارانست و كشندهء كافرانست هر كه او را واگذارد خدا او را واميگذارد و هر كه او را يارى كند خدا او را يارى مىكند پس توبه كنيد بسوى خدا از ظلم خود بدرستى كه خدا تواب رحيم است . حضرت صادق عليه السّلام فرمود پس أبو بكر ساكت ماند بر منبر و نتوانست جواب بگويد پس گفت من والى شما شدم و بهتر از شما نيستم شما اقاله كنيد بيعت مرا و دست از من برداريد پس عمر گفت به زير بيا از منبر اى احمق هرگاه تو جواب حجتهاى قريش را نمىتوانستى گفت چرا خود را در اين مقام بازداشتى و اللَّه كه من ميخواهم تو را خلع كنم و خلافت را بسالم مولاى حذيفه بدهم پس أبو بكر از منبر به زير آمد و دست عمر را گرفت و بخانهء خود رفتند و تا سه روز داخل مسجد نشدند چون روز چهارم شد خالد بن وليد پليد با هزار كس آمد و گفت چه نشسته‌ايد به خدا سوگند كه بنى هاشم بطمع افتاده‌اند كه خلافت را متصرف شوند و سالم با هزار كس آمد و معاذ بن جبل با هزار كس آمد و پياپى بيامدند تا چهار هزار منافق جمع شدند و بيرون آمدند با