تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
يكديگر كنند بر غصب حق تو تا آنكه پنج نفر را شمرد و نام برد يك‌يك را پس ما چهار نفر گواهى داديم كه ما در اين واقعه حاضر بوديم و همه را شنيديم در اين وقت عثمان گفت كه آيا نزد تو و اصحابت حديثى هست كه در حق من شنيده باشيد على گفت بلى شنيدم از رسول خدا كه تو را لعنت كرد و بعد از آن لعنت نشنيدم كه استغفار كرده باشد عثمان در غضب شد و گفت مرا با تو چه‌كار است در هيچ حال دست از من بر نميدارى نه در حيات رسول خدا و نه بعد از وفات او زبير گفت بلى خدا بينى تو را بر خاك بمالد عثمان گفت به خدا سوگند كه من از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه ميگفت زبير كشته خواهد شد مرتد از اسلام سلمان گفت كه در آن وقت حضرت امير آهسته به من گفت كه راست ميگويد زبير بعد از قتل عثمان با من بيعت خواهد كرد و بيعت مرا خواهد شكست و مرتد كشته خواهد شد سليم گفت پس سلمان گفت مردم همه مرتد شدند بعد از رسول خدا به غير از چهار نفر و مردم بعد از رسول ( ص ) بمنزلهء هارون و اتباع او شدند و بمنزله گوساله و اتباع آن پس على عليه السّلام بمنزله هارون بود و أبو بكر بمنزلهء گوساله و عمر بمنزلهء سامرى و شنيدم از رسول خدا ( ص ) كه گفت گروهى از اصحاب من بيايند از آنها كه در ظاهر نزد من قرب و منزلت داشته باشند كه بر صراط بگذرند چون ايشان را ببينم و ايشان مرا ببينند و من ايشان را بشناسم و ايشان مرا بشناسند ايشان را از پيش من بربايند پس من گويم پروردگارا اينها اصحاب منند گويند به من نميدانى كه اينها بعد از تو چه كرده‌اند چون از ايشان مفارقت كردى مرتد شدند و از دين برگشتند پس من گويم دور بريد ايشان را و شنيدم از رسول خدا كه مرتكب خواهند شد سنت و طريقهء بنى اسرائيل را مانند موافقت دوتاى نعل با يكديگر شبر بشبر و ذراع به ذراع و باع بباع زيرا كه تورية و قرآن مجيد بيك دست و يك قلم و يك صحيفه نوشته شده است و مثلها و سنتهاى اين دو امت مساويند و از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه چون حضرت امير عليه السّلام را از خانه بيرون آوردند از براى بيعت فاطمه ( ع ) بيرون آمد و جميع زنان بنى هاشم با آن حضرت بيرون آمدند و چون فاطمه نزديك قبر حضرت رسول ( ص ) رسيد گفت دست از پسر عمم برداريد به حق خداوندى كه محمد را به حق فرستاده است كه اگر دست از او برنداريد موى سر خود را پريشان كنم و پيرهن رسول خدا را بر سر گذارم و ناله بدرگاه خدا بلند كنم ناقهء صالح نزد خدا گرامىتر از من نيست و بچهء او گرامىتر از بچهء من نيست سلمان گفت نزديك آن حضرت بودم به خدا سوگند كه ديدم ديوارهاى مسجد از بن كنده شد و آن قدر بلند شد كه اگر كسى ميخواست از زيرش بيرون رود ميتوانست پس نزديك آن حضرت رفتم و گفتم اى سيدهء من و خاتون من ز خدا