انبياء و سيد ولد آدم است و على وصى سيد اوصياء و امام متقيان و قائد غر محجلين است و اوست صديق اكبر و فاروق اعظم و وصى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و وارث علم او و اولاى ناس بمؤمنين از انفس ايشان چنانچه حق تعالى ميفرمايد
النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ
يعنى پيغمبر اولى است بمؤمنان از جانهاى ايشان و زنان او مادران ايشانند و خويشان او بعضى اولى و احقند ببعضى در كتاب خدا پس ابو ذر گفت مقدم داريد هر كه را خدا مقدم داشته است و مؤخر بداريد هر كه را خدا مؤخر داشته است و ولايت و وزارت پيغمبر را به كسى بدهيد كه خدا به او داده است پس در اين وقت عمر برخاست و گفت چه عبث بر بالاى اين منبر نشستهاى على با تو در مقام محاربه است و در زير منبر تو نشسته است و بر نميخيزد كه با تو بيعت كند يا از منبر به زير آى يا بفرما تا گردنش را بزنيم و حسنين ( ع ) بر بالاى سر پدر بزرگوار خود ايستاده بودند چون حرف كشتن را شنيدند گريستند و صدا بلند كردند كه يا جداه يا رسول اللَّه حضرت امير عليه السّلام ايشان را بسينهء خود چسبانيد و فرمود گريه مكنيد به خدا قسم كه ايشان قادر بر قتل پدر شما نيستند و از آن ذليلتر و بىمقدارترند كه اين جرأت توانند كرد پس ام ايمن مربيه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت اى أبو بكر چه زود ظاهر گردانيدى حسد و نفاق خود را عمر گفت ما را بسخن زنان چهكار است و گفت او را از مسجد بيرون كردند پس بريده اسلمى برخاست و گفت تو با برادر رسول خدا و پدر فرزندانش چنين سلوك ميكنى و تو را در ميان قريش ميشناسيم به آن صفاتى كه همه كس ميداند آيا رسول خدا نگفت به تو و أبو بكر كه برويد بسوى على و سلام كنيد بر او بامارت مؤمنان شما پرسيديد كه بامر خدا و رسول است گفت بلى أبو بكر گفت چنين بود اما پيغمبر بعد از آن
گفت از براى اهل بيت من پيغمبرى و خلافت جمع نميشود بريده گفت به خدا سوگند كه اين را رسول خدا نگفته است و اللَّه كه در آن شهرى كه تو امير باشى من نميمانم عمر گفت او را زدند و از مدينه بيرون كردند پس عمر گفت اى پسر ابو طالب برخيز و بيعت كن حضرت گفت اگر نكنم چه خواهى كرد عمر گفت گردنت را ميزنم حضرت سه مرتبه اين سخن را گفت و اين جواب را شنيد تا حجت را بر ايشان تمام كرد پس عمر دست حضرت را گرفت و بىآنكه حضرت دست بگشايد أبو بكر دست خود را دراز كرد و بر روى دست حضرت گذاشت و بروايت ابن عباس چون عمر گفت گردنت را ميزنم حضرت فرمود به خدا سوگند اى پسر صهاك تو قادر بر آن نيستى و تو لئيمتر و ضعيفترى از آنكه اين كار را توانى كرد پس خالد برجست و شمشير كشيد و گفت و اللَّه اگر بيعت نكنى ميكشم تو را حضرت برخاست و گريبان خالد را گرفت و او را تكانى داد كه بر پشت افتاد و شمشير از دستش پريد