تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
كردند كه اين اراده نكرده‌اند پس حقتعالى اين آيه را فرستاد
يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَلِيماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ
يعنى سوگند ياد ميكنند به خدا كه نگفته‌اند آنچه بايشان نسبت دادند و البته گفتند كلمهء كفر را و كافر شدند بعد از اظهار اسلام خود و قصد كردند امرى را كه به آن نرسيده‌اند كلبى و مجاهد از مفسران عامه گفته‌اند كه مراد آنست كه قصد كردند كه شتر آن حضرت را رم دهند و حضرت را هلاك كنند عيبى نتوانستند كرد دين اسلام را مگر آنكه غنى گرداند ايشان را خدا و رسول او از فضل خود پس اگر توبه كنند بهتر خواهد بود از براى ايشان و اگر پشت بگردانند بر حق عذاب خواهد كرد خدا ايشان را عذابى دردآورنده در دنيا و آخرت و نخواهد بود ايشان را در زمين دوستى و نه يارى و در حديث طولانى حذيفه مذكور است كه آن عقبه مسمى بود به هرش و حضرت مرا و عمار را طلبيد و مرا امر كرد كه مهار ناقه را بكشم و عمار را امر كرد كه ناقه را از عقب براند چون بسر گردنگاه رسيديم آن چهارده نفر منافق دبه‌ها را پر از ريگ كرده بودند از عقب ناقه آمده بودند و دبه‌ها را زير پاى ناقه انداختند و نزديك بود كه رم كند حضرت صدا زد به او كه ساكن باش بر تو باكى نيست پس خدا ناقه را بسخن در آورد به زبان عربى ظاهركننده فصيح و عرض كرد به خدا سوگند يا رسول اللَّه كه حركت نمىدهم دست را از جاى دست و پا را از جاى پا تا تو بر پشت منى چون ديدند كه ناقه رم نكرد نزديك آمدند كه ناقه را بيندازند پس من و عمار شمشير بر كشيديم و رو بايشان رفتيم و شب تارى بود پس ايشان نااميد شدند از آنچه اراده كرده بودند پس برقى ساطع شد حذيفه همه را شناخت و حذيفه گفت نه نفر از قريش بودند أبو بكر و عمر و عثمان و طلحه و عبد الرحمن بن عوف و سعد ابن ابى وقاص و ابو عبيدهء جراح و معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص و پنج نفر ديگر ابو موسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و اوس بن حدثان و ابو هريره و ابو طلحهء انصارى مؤلف گويد كه حديث حذيفه اگر چه فوايد بسيار دارد اما بسيار طولانى است و مناسب اين رساله نيست و ساير احاديث نيز در اين باب بسيار است و آنچه ايراد نموديم از براى منصف كافى است و ابن كثير شافعى در احوال طبرى گفته است كه من كتابى از او ديدم كه احاديث غدير را در آن جمع كرده بود و جلد بزرگى بود و كتاب ديگر كه در آن طرق حديث طبرى را جمع كرده است و از ابو المعالى جوفى نقل كرده است كه او تعجب ميكرده و ميگفته در بغداد در دكان صحاف كتابى ديدم كه روايات حديث غدير را در آن جمع كرده بودند و بر پشتش نوشته بودند كه جلد بيست و