شدند و با هرگونه ظلم و خيانت مبارزه نموده و از محلّ زندگى و وطن خود با قدرت و شهامت دفاع مىكردند .
احمد كسروى مىنويسد
ميرزاجعفر كه هيئت اعزامى به شهرستان خوى را سرپرستى مىكرد وقتى كه به آن ديار رسيد ديد كه سردار ماكو ( اقبال السّلطنه ) با بسيج كردها ، آنها را به جان مردم انداخته و ظلم و جنايت و خونريزى به اوج خود رسيده است ، او فوراً وارد صحنه مىشود و مىبيند سرداران نامدار ( ميراسدالله و فرزند رشيدش ميرهدايت ) در دو جبهه مشغول جنگ هستند .
ميرزاجعفر با درخواست توپ و سلاح آنها را تقويت كرده و خودش به جبهه ( سكمن آباد ) مىرود كه لشگر گاهَش به فرماندهى ( ميراسدالله قراعينى ) اداره مىشد و جبهه ديگر ( چاى پاره و قره ضياءالدين ) به فرماندهى پسرش ميرهدايت بود . اين پدر و پسر كه در تاريخ آذربايجان از شخصيتهاى بزرگ ، دلير ، شجاع و كاردان به شمار مىروند ، توانستند در برابر قدرت بزرگِ ( سردار ماكو و اكراد منطقه ) بايستند . ولى با تمام تاسف ورود هيئتهاى ناهماهنگ كه از اشخاصى چند چهره تشكيل شده بود و هر كسى مطابق با علاقهء خود سخنى مىگفت و هيچ كس جز تعداد كمى مانند ( ميرزا جعفر زنجانى ) وضعيت فرماندهان را درك نمىكرد . به هر حال اين حرفها موجب شد روحيه نيرو ها در ( سكمن آباد ) تضعيف شود ، با اين كه فرمانده