لستُ من خُنْدُفٌ ان لم انتقمْمن بنيأحمدَ ماكانَ فَعَلْ « 1 »
اين منظره و اين اعمال ننگين بهاندازهاى جنونآميز و شرمآور بود كه حاضران مجلس را متأثر و ناراحتكرد و صداى اعتراض از گوشه و كنار برخاست .
ابوبرزهء اسلمى يكى از حاضران بهسخن آمد و گفت :
واى بر تو اى يزيد ! آيا چوبدستى خود را بهدهان حسين فرزند فاطمه مىزنى ؟ من گواهم و با چشمهاى خودم ديدم كه پيغمبر خدا لب ودندانهاى او و برادرش حسن را مىبوسيد و به آنها مىگفت : شما دو نفر آقاى جوانان اهل بهشت هستيد ، خداوند قاتل شما رابكشد و لعنت كند و دوزخ را براى آنها آمادهكند .
يزيد خشمناك شد و بىدرنگ دستورداد ابوبرزه را از مجلس كشانكشان بيرون بردند .
همچنين مىنويسند : يكى از زنان هاشمى كه در سراى يزيد بود هنگام مشاهدهء آن منظره ، شيونكنان فريادزد :
« يا حُسَيناه ! يا سَيِّد اهْل بَيْتاه ! ، يَابْن مُحَمَّداه ! يا رَبيعَ الارامِلِ وَاليَتامى ! يا قَتيلَ اوْلادِ الادْعِياء ! »
شيخ مفيد رحمه الله مىنويسد : يحيى بنحكم برادر مروان كه
هامش
( 1 ) - اگر من نتوانم از فرزندان احمد انتقام كارهايشان بگيرم ، از دودمان خندف نيستم !
دو بيت أول و سوم از ابن زبعرى است كه در جنگ احد سروده بود سه بيت ديگر از خود آن بىشرم است . توضيح اينكه « خندف » نام زنى است كه نسب بنىاميه بهاو مىرسد .