تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينب عقيله بنى هاشم ( س ) ( فارسى ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
زينب در پاسخش فرمود : اگر تو مسلمانى هم خودت و هم جدّ و پدرت جز به‌دين و آيين خدا و برادر من هدايت نيافته‌ايد . يزيد كه سخت خشمناك و درمانده و مفتضح شده‌بود ديگر نمىفهميد چه مىگويد و زبان به‌دشنام بازكرد و به‌زينب گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا ! زينب فرمود : اكنون كه قدرت در دست توست ، به‌ستم برما دشنام مىدهى و به‌سلطنت خود برما مغرور هستى يزيد سرافكنده و شرمنده ، خاموش شد و سخنى نگفت ، اما مردشامى دوباره سخن خود را تكراركرد و گفت : اين دخترك را به‌من ببخش ! يزيد كه ريشهء تمام رسوايى و شرمندگى خود را از همان درخواست مىديد با تندى و ناراحتى به آن مرد گفت : دورشو ! خدا به‌تو مرگ دهد بر اساس كتاب « ملهوف » اين ما جرا چنين نقل شده است كه مردشامى پس از اين سؤال از يزيد پرسيد : مگر اين دخترك كيست ؟ پاسخ شنيد : دختر حسين است . آن‌مرد پرسيد : حسين پسر فاطمه و على بن‌ابى طالب ؟ گفت : آرى . مرد گفت : خدا تو را لعنت كند آيا عترت پيغمبر را مىكشى و خاندان و بچه‌هاى او را اسير مىكنى ؟ به‌خدا سوگند من خيال‌كردم اينها اسيران روم هستند . يزيد كه با رسوايى تازه‌اى روبه‌رو شده‌بود به دو گفت : به‌خدا سوگند هم‌اكنون تو را هم به آن كشتگان ملحق