خواهمكرد و سپس دستورداد گردنش را بزنند .
اشعار كفرآميز يزيد
جانشين و فرزند خبيث معاويه براى به رخ كشيدن بيشتر قدرت خود به حاضران و افزودن سياهترين ورقها بهپروندهء تاريك و پراز جنايت و ظلم خود ، دستور داد سر مقدس امام عليه السلام را در طشتى نهاده پيش رويش بگذارند .
بر اساس نقل سيد رحمه الله در كتاب « ملهوف » يزيد دستورداد چوب خيزرانى برايش آوردند و با آن به دندانهاى پيشين امام عليه السلام مىزد و اين اشعار راكه بصراحت كفر او را آشكار مىساخت ترّنم مىكرد :
ليت أشياخي ببدرٍ شَهِدوا * جزعَ الخزرجِ من وَقْع الأسَلْ « 1 »
لأهلّوا و استهلّوا فرحاًثُمّ قالوا يايزيدُ لاتُشَلْ « 2 »
قَدْقَتَلْنا القَرْم من ساداتهِمْ * و عدَلْناه بِبَدْرٍ فاعتدَلْ « 3 »
لعِبَتْ هاشمُ بالملكِ فلا * خبرٌ جاءَ ولاوحي نَزَلْ « 4 »
هامش
( 1 ) - اى كاش بزرگانى از قبيلهء من كه در جنگ بدر كشته شدند ، هم اكنون بودند و زارى قبيلهء خزرج را از زدن شمشيرها و نيزهها مىديدند !
( 2 ) - در آن هنگام از شدت فرح و خوشحالى فرياد مىزدند و مىگفتند : اى يزيد دستت درد نكند !
( 3 ) - ما بزرگان اينها را بهجاى كشتگانمان در بدر كشتيم كه سربهسر شد .
( 4 ) - بنىهاشم با سلطنت و حكومت بازى كردند و گرنه خبرى نيامده بود و وحيى نازل نشده بود !