خونى كه در عروق تو جارى است * شور و شراب و فرصت شادى است
و قشرى از نوازش و گلبرگ * آن را
پوشانده است * وقتى كه در ميان دو دستم بنشينى
طيفى پديد مىآيد * از شبنم و نسيم و ترنّم
و عشق * در سايهسار خوشهء انگشتانت
قدر است مىكند
*
با يك ظرافتى كه فقط من مىدانم * نبض تپندهات را
بر روى و موى و شانهء من مىزنى * و سينهء مرا
مىآكنى * از رحمت و مسرت و زيبايى
*
اى دست بىدريغ * ديرى است تا حماسهء ابريشم
از انحناى سبز سر انگشتانت * زائيده مىشود
پيوسته گرم باش و گرامى .
كشفى ( غنچه )
مهندس سيّد ابو الفضل كشفى ، فرزند محمود آقا ، و متخلّص به « غنچه » ، از