تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
افسر عشق
بر سر از عشق افسرى دارم * در ميان سران سرى دارم از محبت‌سراى سينهء خويش * به بهشت برين درى دارم از تواضع ز بردباريها * همره خويش لشكرى دارم وز قناعت در آشيانهء تنگ * باغ پربار و پربرى دارم شيشهء صبر من مباد تهى * زان مى ناب ساغرى دارم حسب حالم ، ز خط چهره بخوان * سرگذشت مصورى دارم گرچه بر سر نشست خاكستر * در دل از عشق آذرى دارم شكر للّه در آسمان خيال * دلبر ماه منظرى دارم هرچه گوئى پذيرم از دل‌وجان * خاطر زودباورى دارم نيستم در هواى مال‌ومنال * آرزوهاى برترى دارم با نگاهى به اشك بنشيند * ديده نازپرورى دارم هستى خود نثار دوست كنم * دل و دست توانگرى دارم چون بگيرم قلم در انگشتان * چيره‌دست فسونگرى دارم زندگىبخش همچو آب « بقا » * غزل تازه و ترى دارم
شعر كهن
بىروى تو اى دوست هواى چمنم نيست * با روى تو حاجت به گل و ياسمنم نيست يك سينه سخن دارم و چون شعلهء لرزان * در رهگذر باد مجال سخنم نيست بر لب زده‌ام غنچه‌صفت مُهر خموشى * چون شمع ز گفتن سر سرباختنم نيست چون مردمك ديده گرفتم ره عزلت * انديشهء آواره شدن از وطنم نيست اى ساحل امّيد در آغوش تو چون موج * از خويش برونم خبر از خويشتنم نيست گفتى كه در اين راه دهى جان و تن از دست * در رهگذر عشق غم جان و تنم نيست من بلبل شيرين‌سخن گلشن قدسم * هرگز سر همراهى زاغ و زغنم نيست پرواز تو را مىرسد اى مرغ بهشتى * من بستهء دامم ره بيرون شدنم نيست شب با دل خود انجمنى ساخته دارد * جز شمع رخت روشنى انجمنم نيست در محفل ما مى مطلب آب « بقا » جوى * شعر كهنم هست و شراب كهنم نيست