افسر عشق
بر سر از عشق افسرى دارم * در ميان سران سرى دارم
از محبتسراى سينهء خويش * به بهشت برين درى دارم
از تواضع ز بردباريها * همره خويش لشكرى دارم
وز قناعت در آشيانهء تنگ * باغ پربار و پربرى دارم
شيشهء صبر من مباد تهى * زان مى ناب ساغرى دارم
حسب حالم ، ز خط چهره بخوان * سرگذشت مصورى دارم
گرچه بر سر نشست خاكستر * در دل از عشق آذرى دارم
شكر للّه در آسمان خيال * دلبر ماه منظرى دارم
هرچه گوئى پذيرم از دلوجان * خاطر زودباورى دارم
نيستم در هواى مالومنال * آرزوهاى برترى دارم
با نگاهى به اشك بنشيند * ديده نازپرورى دارم
هستى خود نثار دوست كنم * دل و دست توانگرى دارم
چون بگيرم قلم در انگشتان * چيرهدست فسونگرى دارم
زندگىبخش همچو آب « بقا » * غزل تازه و ترى دارم
شعر كهن
بىروى تو اى دوست هواى چمنم نيست * با روى تو حاجت به گل و ياسمنم نيست
يك سينه سخن دارم و چون شعلهء لرزان * در رهگذر باد مجال سخنم نيست
بر لب زدهام غنچهصفت مُهر خموشى * چون شمع ز گفتن سر سرباختنم نيست
چون مردمك ديده گرفتم ره عزلت * انديشهء آواره شدن از وطنم نيست
اى ساحل امّيد در آغوش تو چون موج * از خويش برونم خبر از خويشتنم نيست
گفتى كه در اين راه دهى جان و تن از دست * در رهگذر عشق غم جان و تنم نيست
من بلبل شيرينسخن گلشن قدسم * هرگز سر همراهى زاغ و زغنم نيست
پرواز تو را مىرسد اى مرغ بهشتى * من بستهء دامم ره بيرون شدنم نيست
شب با دل خود انجمنى ساخته دارد * جز شمع رخت روشنى انجمنم نيست
در محفل ما مى مطلب آب « بقا » جوى * شعر كهنم هست و شراب كهنم نيست