چه وصفى جويم و گويم من از بهر مقام تو * چرا كز آنچه گويم بس مقامت هست افزونتر
چه تشبيهت كنم كز صورت و سيرت تو بىمثلى * ز حد وسع فكر ما ، بسى هستى تو بالاتر
پى مدح شه مردان « اديبش » هست بس حيران * چو هر نعتى كه جويد آن نمىباشد ورا درخور
تضمين از غزل سعدى
روى تو رشك نگارخانهء چين است * حور بهشتى صباحتش نه چنين است
كفر دو زلف تو آفت دل و دين است * « بخت جوان دارد آنكه با تو قرين است »
« پير نگردد كه در بهشت برين است » * لطف تنش لطف گل بباد بداده است
سرو به پيش قدش ز پاى فتاده است * ماه چنو مادر زمانه نزاده است
« آينه در پيش آفتاب نهاده است » * « بر در آن خيمه يا شعاع جبين است »
عاشقم و عشق من مجاز نباشد * جز به تو با ديگرم نياز نباشد
چشم دلم جز پى تو باز نباشد * « ديگر از آن جانبم نماز نباشد »
« گر تو اشارت كنى كه قبله چنين است » * به كه به غير از طريق عشق نجويند
جز سخن يار ، نشنوند و نگويند * جز ره وصلش دگر طريق نپويند
« گر همه عالم ز لوح فكر بشويند » * « عشق نخواهد شدن كه نقش نگين است »
منكر خوبى و دلربايى تو كيست ؟ * خوشتر از ابروى و چشم و لعل لبت چيست ؟
بىتو نيارم كه شاد و خوش نفسى زيست * « گوشه گرفتم ز خلق و فايدهاى نيست »
« گوشهء چشمت بلاى گوشهنشين است » * تا كه من از دولت وصال تو دورم
دور ز روح نشاط و وجد و سرورم * بىتو به ايام عمر ، مانده نه نورم
« تا نه تصور كنى كه بىتو صبورم » * « گر نفسى مىزنم ز بازپسين است »
بيدل مفتون همه غمى بپذيرد * جام پياپى بگيرد و نكند رد