شعراى يزد در دورهء افشاريه
نجدى « 1 »
نامش عبد الوهاب و از سلسله سادات بوده و به شغل تجارت اشتغال داشته و چندى به كرمان مسافرت كرده است . در علم عروض و قافيه نيز استاد بوده . در هنگام افول سلطنت صفويه به هندوستان رفته و اوايل طلوع دولت افشاريه به يزد بازگشته و زمانى نگذشته كه جهان را وداع نموده است . طبعى داشته و شعرى مىسروده ، كه نمونهء آن ثبت مىگردد .
از اوست :
در من ز بسكه آتش هجر تو كرده كار * دارم دلى كه دوزخ از آنست يك شرار
طوفان هجر برده به جايى سفينهام * كز من هزارساله بود راه تا كنار
هر حسرتى كه راه به جايى نمىبرد * در كوچه فراق به من مىشود دچار
شادى طلاقدادهء صدسالهء من است * با او مرا چه نسبت و او را به من چه كار
*
با غير همدمى و مى ناب مىزنى * بر آتش محبت ما آب مىزنى
گر در فشاند كس بقدومت تو در جواب * ياقوت را به لؤلؤ كمياب مىزنى
بيدار « نجدى » است چو مجنون بنجد عشق * خود را چو ليلى از چه تو بر خواب مىزنى
*
رفتى تو و جان بستهء زنجير بلا ماند * حسرت گرهى چند شد و در دل ما ماند
هامش
( 1 ) . ص 187 هفتاقليم ، ص 335 آتشكدهء يزدان .