تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 879

مساهمون:

ص٨٧٩

422 [ لبش مىبوسم و درمىكشم مى ]

1 لبش مىبوسم و درمىكشم مى * به آب زندگانى برده‌ام پى
2 نه رازش مىتوانم گفت با كس * نه كس را مىتوانم ديد با وى
3 گل از خلوت به باغ آورد مسند * بساط زهد را چون غنچه كن طى
4 بده جام مى و از جم مكن ياد * كه مىداند كه جم كى بود و كىْ كىْ ؟
5 لبش مىبوسد و خون مىخورد جام * رخش مىبيند و گل مىكند خِوى
6 بزن در پرده چنگ اى ماه مطرب * رگش بخراش تا بخروشم از وى
7 چو چشمش ، مست را مخمور مگذار * به ياد لعلش اى ساقى بده مى
8 نجويد جان از آن قالب جدايى * كه باشد خون جامش در رگ و پى
9 زبان را دركش اى « حافظ » زمانى * حديث بىزبانان بشنو از نى