417 [ سحرگاهى كه مخمور شبانه ]
1 سحرگاهى كه مخمور شبانه * گرفتم باده با چنگ و چغانه
2 نهادم عقل را رهتوشه از مى * ز شهر هستيش كردم روانه
3 نگار مىفروشم عشوهاى داد * كه ايمن گشتم از مكر زمانه
4 ز ساقى كمان ابرو شنيدم * كه اى تير ملامت را نشانه
5 نبندى زان ميان طرفى كمروار * اگر خود را ببينى در ميانه
6 برو اين دام بر مرغى دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه
7 نديم و مطرب و ساقى همه اوست * خيال آبوگل در ره ، بهانه
8 كه بندد طرف وصل از حسن شاهى * كه با خود عشق بازد جاودانه ؟
9 بده كشتى مى تا خوش برآييم * ازين درياى ناپيدا كرانه
10 وجود ما معماييست « حافظ » * كه تحقيقش فسونست و فسانه