412 [ درِ سراى مغان رُفته بود و آبزده ]
1 درِ سراى مغان رُفته بود و آبزده * نشسته پير و صلايى به شيخ و شاب زده
2 سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر * ولى ز تَرك كُلَه ، چتر بر سحاب زده
3 شعاعِ جام و قدح نور ماه پوشيده * عِذارِ مغبچگان راه آفتاب زده
4 گرفته ساغر عشرت فرشتهء رحمت * ز جرعه بر رخ حور و پرى ، گلاب زده
5 ز شور و عربدهء شاهدان شيرين كار * شكر شكسته ، سمن ريخته ، رباب زده
6 عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز * كشيده وَسْمه و بر زلف ، مشك ناب زده
7 سلام كردم و با من به روى خندان گفت * كهاى خُماركَشِ مفلس شراب زده
8 كه كرد اين كه تو كردى به ضعف همت وراى * ز گنجخانه شده ، خيمه بر خراب زده
9 فلك جُنَيْبِهكَشِ شاه « نصرة الدين » است * بيا ببين مَلَكش دست در ركاب زده
10 خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف * ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
11 وصال دولت بيدار ترسمت ندهند * كه خفتهيى تو در آغوش بخت خواب زده
12 بيا به ميكده « حافظ » كه بر تو عرضه كنم * هزار صف ، ز دعاهاى مستجاب زده