376 [ مىسوزم از فراقت روى از جفا بگردان ]
1 مىسوزم از فراقت روى از جفا بگردان * هجران بلاى ما شد يا رب بلا بگردان
2 مه جلوه مىنمايد بر سبز خِنگِ گردون * تا او بسر درآيد ، بر رخش پا بگردان
3 يغماى عقل و دين را ، بيرون خرام سرمست * بر سر كلاه بشكن ، در بر قبا بگردان
4 مرغول را برافشان ، يعنى به رغم سنبل * گِرد چمن بُخورى ، همچون صبا بگردان
5 اى نور چشم مستان ، در عين انتظارم * چنگى حزين و جامى ، بنواز يا بگردان
6 دوران چو مىنويسد ، بر عارضش خطى خوش * يا رب نوشتهء بد ، از يار ما بگردان
7 « حافظ » ز خوبرويان ، بختت جز اين قَدَر نيست * گر نيستت رضايى ، حكم قضا بگردان