353 [ آنكه پامال جفا كرد چو خاك را هم ]
1 آنكه پامال جفا كرد چو خاك را هم * خاك مىبوسم و عذر قدمش مىخواهم
2 من نه آنم كه ز جور تو بنالم ، حاشا * چاكر معتقد و بندهء دولت خواهم
3 بستهام در خم گيسوى تو امّيد دراز * آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
4 ذرهء خاكم و در كوى توام جاى ، خوش است * ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
5 صوفى صومعهء عالم قدسم ليكن * حاليا دير مغان است حوالتگاهم
6 پير ميخانه سحر جام جهانبينم داد * وندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
7 با من راهنشين خيز و سوى ميكده آى * تا در آن حلقه ببينى كه چه صاحبجاهم
8 مست بگذشتى و از « حافظت » انديشه نبود * آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
9 خوشم آمد كه سحر خسرو خاور مىگفت * با همه پادشهى بندهء « توران شاهم »