تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 717

مساهمون:

ص٧١٧

341 [ دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم ]

1 دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم * گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم ؟
2 قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم * دوستان از راست مىرنجد نگارم ، چون كنم ؟
3 نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار * عشوه‌اى فرماى ، تا من طبع را موزون كنم
4 زردرويى مىبرم ز آن طبع نازك بىگناه * ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم
5 اى نسيم منزل سَلْمى ، خدا را تا به كى ؟ * رَبْع را بر هم زنم ، اطلال را جيحون كنم
6 من كه ره بردم به گنجِ حسن بىپايان دوست * صد گداى همچو خود را بعد ازين قارون كنم
7 اى مهِ صاحب قران از بنده « حافظ » ياد كن * تا دعاى دولت آن حسنِ روز افزون كنم