302 [ بُشرى اذا السلامَةُ حَلّت بذى سَلَم ]
1 بُشرى اذا السلامَةُ حَلّت بذى سَلَم * للّه حَمدُ معترفٍ غايةَ النعَم
2 آن خوش خبر كجاست كه اين فتح ، مژده داد * تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
3 از بازگشت شاه درين طُرفه منزل است * آهنگ خصم او به سرا پردهء عدم
4 پيمانشكن هرآينه گردد شكسته حال * انّ العُهودَ عِندَ مَليكِ النهى ذِمَمْ
5 مىجست از سحاب امل رحمتى ولى * جز ديدهاش معاينه ، بيرون ندادنم
6 در نيل غم فتاد و سپهرش به طنز گفت : * الآن قد نَدِمتَ و ما يَنفَعُ النَدَمْ
7 ساقى چو يار مهرخ و از اهل راز بود * « حافظ » بخورد باده و شيخ و فقيه هم