تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧

166 [ گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد ]

1 گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد * بسوختيم درين آرزوى خام و نشد
2 فغان كه در طلب گنج‌نامهء مقصود * شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
3 دريغ و درد كه در جستجوى گنج حضور * بسى شدم به گدايى برِ كِرام و نشد
4 به لابه گفت شبى مير مجلس تو شوم * شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد
5 در آن هوس كه به مستى ببوسم آن لب لعل * چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
6 پيام داد كه خواهم نشست با رندان * بشد به رندى و دُردىكشيمْ نام و نشد
7 رواست در بر اگر مىتپد كبوتر دل * كه ديد ، در ره خود پيچ و تاب دام و نشد
8 به كوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
9 هزار حيله برانگيخت « حافظ » از سر فكر * در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد