113 [ دل ما به دُور رويت ز چمن فراغ دارد ]
1 دل ما به دُور رويت ز چمن فراغ دارد * كه چو سرو ، پايبند است و چو لاله داغ دارد
2 سر ما فرونيايد به كمان ابروى كس * كه درون گوشهگيران ز جهان فراغ دارد
3 ز بنفشه تاب دارم كه ز زلف او زند دم * تو سياه كمبها بين كه چه در دماغ دارد
4 شب ظلمت و بيابان به كجا توان رسيدن * مگر آنكه شمع رويت به رهم چراغ دارد
5 من و شمع صبحگاهى سزد ار بهم بگرييم * كه بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد
6 به چمن خرام و بنگر بَرِ تخت گل ، كه لاله * به نديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد
7 سزدم چو ابر بهمن كه برين چمن بگريم * طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد
8 سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ * كه نه خاطر تماشا ، نه هواى باغ دارد