88 [ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت ]
1 شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت * فراق يار ، نه آن مىكند كه بتوان گفت
2 حديث هول قيامت كه گفت ، واعظ شهر * كنايتىست كه از روزگار هجران گفت
3 نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز * كه هر چه گفت بَريدِ صبا ، پريشان گفت
4 فغان كه آن مه نامهربان دشمن دوست * به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
5 من و مقام رضا بعد ازين و شكر رقيب * كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
6 غم كهن به مى سالخورده دفع كنيد * كه تخم خوشدلى اين است پير دهقان گفت
7 گره به باد مزن گرچه بر مراد وزد * كه اين سخن به مثل مور با سليمان گفت
8 به مهلتى كه سپهرت دهد ز راه مرو * ترا كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
9 مزن ز چون و چرا دم كه بندهء مقبل * قبول كرد بجان هر سخن كه جانان گفت
10 كه گفت حافظ از انديشهء تو بازآمد ؟ * من اين نگفتم و هركس كه گفت بهتان گفت