تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧

71 [ مردم ديدهء ما جز به رخت ناظر نيست ]

1 مردم ديدهء ما جز به رخت ناظر نيست * دل سرگشته ما غير ترا ذاكر نيست
2 اشكم احرامِ طواف حرمت مىبندد * گرچه از خون دل ريش دمى طاهر نيست
3 بستهء دام و قفس باد چو مرغ وحشى * طاير سِدره اگر در طلبت ، ساير نيست
4 عاشق مفلس اگر قلب دلت كرد نثار * مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست
5 عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد * هر كه در راه طلب ، همت او قاصر نيست
6 از روان‌بخشىِ عيسى نزنم پيش تو دم * ز آن كه در روح‌فزايى ، چو لبت ماهر نيست
7 من كه در آتش سوداى تو آهى نزنم * كى توان گفت كه بر داغ ، دلم صابر نيست
8 روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم * كه پريشانى اين سلسله را آخر نيست
9 سَرِ پيوند تو تنها نه دل حافظ راست * كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست