تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 699

مساهمون:

ص٦٩٩
اى ساقى از آن مى شبانه * در ده دو سه جام عاشقانه تا در سر من ز عقل باقيست * از دست مده مى مغانه برداشته‌اند صوت داود * مرغان چمن ز آشيانه اى مطرب ما تو نيز يكدم * مگذار ز كف دف و چغانه برگوى به ياد وصل جانان * چون عود بسوز دل ترانه مى نوش تو حافظا به شادى * تا چند خورى غم زمانه ديريست كه آتش غم دل * در سينه همىكشد زبانه چون نيست به هيچ‌گونه پيدا * درياى فراق را كرانه آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم در سختى عشق اگر بميرم * من دل ز غم تو برنگيرم بىشك دل ماه و خور بگيرد * گر سوى فلك رسد نفيرم پيوسته كسان ابروانش * از غمزه همىزند به تيرم نتوان به قلم نوشت شوقش * گر پير فلك شود دبيرم پير غم عشقم ار چه طفلم * طفل غم عشقم ار چه پيرم چون كرد زمانهء ستمكار * دور از تو به بند غم اسيرم آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم اى غيرت لعبتان طنّاز * بُرقَع ز رخ چو مه برانداز تا من ز سر جهان به كلى * برخيزم و توبه بشكنم باز اى دوست ز رهگذار ديده * شد فاش ميان مردمان راز تا خود چه بود مرا سرانجام * در عشق چو هجر كرد آغاز سرمايهء عمر داد بر باد * هر كو به غم تو گشت انباز در آتش عشق و مِجْمر غم * مىسوز دلا چو عود و مىساز حالى چو نمىدهد مرا دست * بوسيدن پاى آن سرافراز آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل نتابم اى سرو سمن‌بر گل‌اندام * از عارض تو خجل مه فام بازآى كه هجر جان‌گدازت * برد از دل من قرار و آرام از دانهء خال و دام زلفت * مرغ دل من فتاده در دام چون كام نشد ز وصل حاصل * قانع شده‌ام به هجر ناكام ماييم و غم فراق حالى * تا خود به كجا رسد سرانجام جز محنت و درد گوييا نيست * دور از تو نصيب ما به ايام مقصود وجود حافظا چيست * جز صحبت يار و باده و جام حالى چو نمىشود مهيا * كام دلم از تو اى دلارام آن به كه ز صبر رخ نيابم * باشد كه مراد دل بيابم
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 699 | شمس الدين حافظ