اى ساقى از آن مى شبانه * در ده دو سه جام عاشقانه
تا در سر من ز عقل باقيست * از دست مده مى مغانه
برداشتهاند صوت داود * مرغان چمن ز آشيانه
اى مطرب ما تو نيز يكدم * مگذار ز كف دف و چغانه
برگوى به ياد وصل جانان * چون عود بسوز دل ترانه
مى نوش تو حافظا به شادى * تا چند خورى غم زمانه
ديريست كه آتش غم دل * در سينه همىكشد زبانه
چون نيست به هيچگونه پيدا * درياى فراق را كرانه
آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم
در سختى عشق اگر بميرم * من دل ز غم تو برنگيرم
بىشك دل ماه و خور بگيرد * گر سوى فلك رسد نفيرم
پيوسته كسان ابروانش * از غمزه همىزند به تيرم
نتوان به قلم نوشت شوقش * گر پير فلك شود دبيرم
پير غم عشقم ار چه طفلم * طفل غم عشقم ار چه پيرم
چون كرد زمانهء ستمكار * دور از تو به بند غم اسيرم
آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم
اى غيرت لعبتان طنّاز * بُرقَع ز رخ چو مه برانداز
تا من ز سر جهان به كلى * برخيزم و توبه بشكنم باز
اى دوست ز رهگذار ديده * شد فاش ميان مردمان راز
تا خود چه بود مرا سرانجام * در عشق چو هجر كرد آغاز
سرمايهء عمر داد بر باد * هر كو به غم تو گشت انباز
در آتش عشق و مِجْمر غم * مىسوز دلا چو عود و مىساز
حالى چو نمىدهد مرا دست * بوسيدن پاى آن سرافراز
آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل نتابم
اى سرو سمنبر گلاندام * از عارض تو خجل مه فام
بازآى كه هجر جانگدازت * برد از دل من قرار و آرام
از دانهء خال و دام زلفت * مرغ دل من فتاده در دام
چون كام نشد ز وصل حاصل * قانع شدهام به هجر ناكام
ماييم و غم فراق حالى * تا خود به كجا رسد سرانجام
جز محنت و درد گوييا نيست * دور از تو نصيب ما به ايام
مقصود وجود حافظا چيست * جز صحبت يار و باده و جام
حالى چو نمىشود مهيا * كام دلم از تو اى دلارام
آن به كه ز صبر رخ نيابم * باشد كه مراد دل بيابم
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 699
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٩٩